تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
گر نبينى خلق مشكين جيب را * بنگر اى شب كور اين آسيب را
هر دم آسيب است بر ادراك تو * نبت نو نو رسته بين از خاك تو

[ هر كس از آن جهان ، اندك ذوقى يابد ، حبّ دنيا در دلش سرد شود ]

زين بد ابراهيم ادهم ديده خواب * بسط هندستان دل را بىحجاب
لاجرم زنجيرها را بر دريد * مملكت برهم زد و شد ناپديد
آن نشان ديد هندستان بود * كه جهد از خواب و ديوانه شود
مىفشاند خاك بر تدبيرها * مىدراند حلقه‌ى زنجيرها
آن چنان كه گفت پيغمبر ز نور * كه نشانش آن بود اندر صدور
كه تجافى آرد از دار الغرور * هم انابت آرد از دار السرور
بهر شرح اين حديث مصطفى * داستانى بشنو اى يار صفا

حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود ، يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ

نقد وقت او شد ، پادشاهى اين خاك توده‌ى كودك طبعان كه قلعه گيرى نام كنند آن كودك كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست كودكان ديگر بر وى رشك برند كه التراب ربيع الصبيان ، آن پادشاه زاده چو از قيد رنگها برست گفت من اين خاكهاى رنگين را همان خاك دون مىگويم زر و اطلس و اكسون نمىگويم من از اين اكسون رستم به يكسون رفتم ،
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت
كُنْ فَيَكُونُ *
هيچ كس سخن قابليت نگويد

[ حكايت در بيان اينكه دنيا همچو جادوگر ، دوستداران خود را مسحور مىكند ]

پادشاهى داشت يك برنا پسر * باطن و ظاهر مزين از هنر
خواب ديد او كان پسر ناگه بمرد * صافى عالم بر آن شه گشت درد
خشك شد از تاب آتش مشك او * كه نماند از تف آتش اشك او
آن چنان پر شد ز دود و درد شاه * كه نمىيابيد در وى راه آه
خواست مردن قالبش بىكار شد * عمر مانده بود شه بيدار شد
شاديى آمد ز بيداريش پيش * كه نديده بود اندر عمر خويش
كه ز شادى خواست هم فانى شدن * بس مطوق آمد اين جان و بدن

[ مرگ آدمى ، هم از شدّت اندوه تواند بود و هم از شدّت شادى ]

از دم غم مىبميرد اين چراغ * و ز دم شادى بميرد اينت لاغ