دوغ روغن ناگرفته است و كهن * تا بنگزينى بنه خرجش مكن
هين بگردانش به دانش دست دست * تا نمايد آن چه پنهان كرده است
[ جسم فانى دليل بر روح باقى است ]
ز انكه اين فانى دليل باقى است * لابهى مستان دليل ساقى است
مثال ديگر هم در اين معنى
[ باز در بيان اصالت روح و اعتبارى بودن جسم با زبان تمثيل ]
هست بازيهاى آن شير علم * مخبرى از بادهاى مكتتم
گر نبودى جنبش آن بادها * شير مرده كى بجستى در هوا
ز آن شناسى باد را گر آن صباست * يا دبور است اين بيان آن خفاست
اين بدن مانند آن شير علم * فكر مىجنباند او را دمبهدم
[ خواطر رحمانى و خواطر شيطانى ]
فكر كان از مشرق آيد آن صباست * وان كه از مغرب دبور با وباست
مشرق اين باد فكرت ديگر است * مغرب اين باد فكرت ز آن سر است
[ تفاوت مشرق جسمانى و مشرق روحانى ]
مه جماد است و بود شرقش جماد * جان جان جان بود شرق فؤاد
شرق خورشيدى كه شد باطن فروز * قشر و عكس آن بود خورشيد روز
ز انكه چون مرده بود تن بىلهب * پيش او نه روز بنمايد نه شب
ور نباشد آن چو اين باشد تمام * بىشب و بىروز دارد انتظام
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
همچنان كه چشم مىبيند به خواب * بىمه و خورشيد ماه و آفتاب
نوم ما چون شد اخ الموت اى فلان * زين برادر آن برادر را بدان
[ در بيان رؤياهاى صادق ]
ور بگويندت كه هست آن فرع اين * مشنو آن را اى مقلد بىيقين
مىببيند خواب جانت وصف حال * كه به بيدارى نبينى بيست سال
در پى تعبير آن تو عمرها * مىدوى سوى شهان با دها
كه بگو آن خواب را تعبير چيست * فرع گفتن اين چنين سر را سگى است
خواب عام است اين و خود خواب خواص * باشد اصل اجتبا و اختصاص
پيل بايد تا چو خسبد او ستان * خواب بيند خطهى هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان به خواب * خر ز هندستان نكردهست اغتراب
جان همچون پيل بايد نيك زفت * تا به خواب او هند داند رفت تفت
ذكر هندستان كند پيل از طلب * پس مصور گردد آن ذكرش به شب
[ ذكر حق ، لياقت مىخواهد ]
اذْكُرُوا اللَّهَ كار هر اوباش نيست * ارْجِعِي بر پاى هر قلاش نيست
[ تشويق به اميدوارى ]
ليك تو آيس مشو هم پيل باش * ور نه پيلى در پى تبديل باش
[ اوليا ، آدميان را كمال مىبخشند ]
كيميا سازان گردون را ببين * بشنو از ميناگران هر دم طنين
نقش بندانند در جو فلك * كارسازانند بهر لى و لك