دانه لايق نيست در انبار كاه * كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن * فرق واجب مىكند در بيختن
گفت اين دانش تو از كى يافتى * كه به دانش بيدرى بر ساختى
گفت تمييزم تو دادى اى خدا * گفت پس تمييز چون نبود مرا
[ در كالبدهاى به ظاهر مشابه انسانها ، روحهاى مختلفى وجود دارد ]
در خلايق روحهاى پاك هست * روحهاى تيرهى گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه * در يكى در است و در ديگر شبه
واجب است اظهار اين نيك و تباه * همچنانك اظهار گندمها ز كاه
[ آفرينش ، جهت آشكار شدن گنج نهان الهى است ]
بهر اظهار است اين خلق جهان * تا نماند گنج حكمتها نهان
كنت كنزا گفت مخفيا شنو * جوهر خود گم مكن اظهار شو
بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغند و روح كه باقى است در اين دوغ همچو روغن پنهان است
[ تمثيل در اينكه جسم ، حجاب روح است ]
جوهر صدقت خفى شد در دروغ * همچو طعم روغن اندر طعم دوغ
آن دروغت اين تن فانى بود * راستت آن جان ربانى بود
سالها اين دوغ تن پيدا و فاش * روغن جان اندر او فانى و لاش
[ رسولان الهى راههاى بالندگى انسان را نشان دادهاند ]
تا فرستد حق رسولى بندهاى * دوغ را در خمره جنبانندهاى
تا بجنباند به هنجار و به فن * تا بدانم من كه پنهان بود من
يا كلام بندهاى كان جزو اوست * در رود در گوش او كاو وحى جوست
[ گوش نيوشا ، پيام داعيان حق را مىشنود ]
اذن مومن وحى ما را واعى است * آن چنان گوشى قرين داعى است
همچنان كه گوش طفل از گفت مام * پر شود ناطق شود او در كلام
ور نباشد طفل را گوش رشد * گفت مادر نشنود گنگى شود
[ گفتن ، منوط بر شنيدن است ]
دايما هر كر اصلى گنگ بود * ناطق آن كس شد كه از مادر شنود
دان كه گوش كر و گنگ از آفتى است * كه پذيراى دم و تعليم نيست
[ تنزيه خداوند از صفات مخلوق ]
آن كه بىتعليم بد ناطق خداست * كه صفات او ز علتها جداست
[ خداوند ، علم لدنّى را بيواسطه به انسان برگزيده تعليم مىدهد ]
يا چو آدم كرده تلقينش خدا * بىحجاب مادر و دايه و ازا
يا مسيحى كه به تعليم ودود * در ولادت ناطق آمد در وجود
از براى دفع تهمت در ولاد * كه نزادهست از زنا و از فساد
[ تمثيل در اينكه حقيقت وجود آدمى روح است نه جسم ]
جنبشى بايست اندر اجتهاد * تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد
روغن اندر دوغ باشد چون عدم * دوغ در هستى بر آورده علم
آن كه هستت مىنمايد هست پوست * و انكه فانى مىنمايد اصل اوست