تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
بر جهيد و زود در سجده فتاد * در زمان شه تيغ قهر از كف نهاد
گفت اگر ديو است من بخشيدمش * ور بليسى كرد من پوشيدمش
چون كه آمد پاى تو اندر ميان * راضيم گر كرد مجرم صد زيان
صد هزاران خشم بتوانم شكست * كه ترا آن فضل و آن مقدار هست
لابه‌ات را هيچ نتوانم شكست * ز انكه لابه‌ى تو يقين لابه‌ى من است
گر زمين و آسمان بر هم زدى * ز انتقام اين مرد بيرون نامدى
ور شدى ذره به ذره لابه‌گر * او نبردى اين زمان از تيغ سر
بر تو مىننهيم منت اى كريم * ليك شرح عزت تست اى نديم

[ مقام فنا ]

اين نكردى تو كه من كردم يقين * اى صفاتت در صفات ما دفين
تو در اين مستعملى نى عاملى * ز انكه محمول منى نى حاملى
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ گشته‌اى * خويشتن در موج چون كف هشته‌اى
لا شدى پهلوى الا خانه گير * اين عجب كه هم اسيرى هم امير
آن چه دادى تو ندادى شاه داد * اوست پس اللَّه اعلم بالرشاد

[ ادامهء حكايت خشم شاه برنديم خود ]

و آن نديم رسته از زخم و بلا * زين شفيع آزرد و برگشت از ولا
دوستى ببريد ز آن مخلص تمام * رو به حايط كرد تا نارد سلام
زين شفيع خويشتن بيگانه شد * زين تعجب خلق در افسانه شد
كه نه مجنون است يارى چون بريد * از كسى كه جان او را واخريد
واخريدش آن دم از گردن زدن * خاك نعل پاش بايستى شدن
باژگونه رفت و بيزارى گرفت * با چنين دل دار كين دارى گرفت
پس ملامت كرد او را مصلحى * كاين جفا چون مىكنى با ناصحى
جان تو بخريد آن دل دار خاص * آن دم از گردن زدن كردت خلاص
گر بدى كردى نبايستى رميد * خاصه نيكى كرد آن يار حميد
گفت بهر شاه مبذول است جان * او چرا آيد شفيع اندر ميان

[ مقام استغراق و فنا ]

لى مع اللَّه وقت بود آن دم مرا * لا يسع فيه نبى مجتبى

[ مقام رضا ]

من نخواهم رحمتى جز زخم شاه * من نخواهم غير آن شه را پناه
غير شه را بهر آن لا كرده‌ام * كه به سوى شه تولا كرده‌ام
گر ببرد او به قهر خود سرم * شاه بخشد شصت جان ديگرم
كار من سربازى و بىخويشى است * كار شاهنشاه من سر بخشى است
فخر آن سر كه كف شاهش برد * ننگ آن سر كاو به غيرى سر برد

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

شب كه شاه از قهر در قيرش كشيد * ننگ دارد از هزاران روز عيد

[ عاشق حقيقى از همهء تعلقات رهيده است ]

خود طواف آن كه او شه بين بود * فوق قهر و لطف و كفر و دين بود

[ حقيقت حال عارف عاشق بر همگان پوشيده است ]

ز آن نيامد يك عبارت در جهان * كه نهان است و نهان است و نهان

[ الفاظ ، نقاب حقيقت است ]