تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
هيچ خطاطى نويسد خط به فن * بهر عين خط نه بهر خواندن

[ هستى داراى مراتب مختلف كمال است ]

نقش ظاهر بهر نقش غايب است * و آن براى غايب ديگر ببست
تا سوم چارم دهم بر مىشمر * اين فوايد را به مقدار نظر
همچو بازيهاى شطرنج اى پسر * فايده‌ى هر لعب در تالى نگر
اين نهاده بهر آن لعب نهان * و آن براى آن و آن بهر فلان
همچنين ديده جهات اندر جهات * در پى هم تا رسى در برد و مات
اول از بهر دوم باشد چنان * كه شدن بر پايه‌هاى نردبان
و آن دوم بهر سوم مىدان تمام * تا رسى تو پايه پايه تا به بام
شهوت خوردن ز بهر آن منى * و آن منى از بهر نسل و روشنى

[ نقد مشرب ظاهر بينان ]

كند بينش مىنبيند غير اين * عقل او بىسير چون نبت زمين

[ تا از گل و لاى مادّى رها نشوى ، سالك نخواهى شد ]

نبت را چه خوانده چه ناخوانده * هست پاى او به گل درمانده
گر سرش جنبد به سير باد رو * تو به سر جنبانىاش غره مشو
آن سرش گويد سمعنا اى صبا * پاى او گويد عصينا خلنا

[ بدون برنامهء منظم نمىتوان سالك شد ]

چون نداند سير مىراند چو عام * بر توكل مىنهد چون كور گام
بر توكل تا چه آيد در نبرد * چون توكل كردن اصحاب نرد

[ انديشه‌هاى سيّال ، آينده و گذشته را مىبيند ]

و آن نظرهايى كه آن افسرده نيست * جز رونده و جز درنده‌ى پرده نيست
آن چه در ده سال خواهد آمدن * اين زمان بيند به چشم خويشتن
همچنين هر كس به اندازه‌ى نظر * غيب و مستقبل ببيند خير و شر
چون كه سد پيش و سد پس نماند * شد گزاره چشم و لوح غيب خواند
چون نظر پس كرد تا به دو وجود * ماجرا و آغاز هستى رو نمود
بحث املاك زمين با كبريا * در خليفه كردن باباى ما
چون نظر در پيش افكند او بديد * آن چه خواهد بود تا محشر پديد
پس ز پس مىبيند او تا اصل اصل * پيش مىبيند عيان تا روز فصل

[ شهود حقايق ، منوط به تهذيب درون است ]

هر كسى اندازه‌ى روشن دلى * غيب را بيند به قدر صيقلى
هر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد * بيشتر آمد بر او صورت پديد
گر تو گويى كان صفا فضل خداست * نيز اين توفيق صيقل ز آن عطاست

[ سعى و طلب آدمى به قدرت همت اوست ]

قدر همت باشد آن جهد و دعا * لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى
واهب همت خداوند است و بس * همت شاهى ندارد هيچ خس

[ در نفى مشرب جبريه ]

نيست تخصيص خدا كس را به كار * مانع طوع و مراد و اختيار

[ ابتلا ، سنگ محكى است كه عده‌اى را رسوا و عده‌اى را سرافراز كند ]

ليك چون رنجى دهد بد بخت را * او گريزاند به كفران رخت را
نيك بختى را چو حق رنجى دهد * رخت را نزديكتر وا مىنهد

[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

بد دلان از بيم جان در كارزار * كرده اسباب هزيمت اختيار