تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
پادشاهان لب همىمالند شاد * بر ستانه‌ى خاك تو اى كيقباد
اسب ياغى چون ببيند اسب ما * رو بگرداند گريزد بىعصا
تا كنون معبود و مسجود جهان * بوده‌اى گردى كمينه‌ى بندگان
در هزار آتش شدن زين خوشتر است * كه خداوندى شود بنده پرست
نه بكش اول مرا اى شاه چين * تا نبيند چشم من بر شاه اين
خسروا اول مرا گردن بزن * تا نبيند اين مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا اين چنين * كه زمين گردون شود گردون زمين
بندگان‌مان خواجه‌تاش ما شوند * بىدلان‌مان دل خراش ما شوند
چشم روشن دشمنان و دوست كور * گشت ما را پس گلستان قعر گور

تزييف سخن هامان عليه اللعنه

دوست از دشمن همىنشناخت او * نرد را كورانه كژ مىباخت او

[ دشمن تو نفس امّاره‌ات است ، فرافكنى مكن ]

دشمن تو جز تو نبود اى لعين * بىگناهان را مگو دشمن به كين

[ معنى اصلى دولت دنيوى ]

پيش تو اين حالت بد دولت است * كه دوادو اول و آخر لت است
گر از اين دولت نتازى خزخزان * اين بهارت را همىآيد خزان

[ دولت و حكومت ظاهرى ، پايدار نيست ]

مشرق و مغرب چو تو بس ديده‌اند * كه سر ايشان ز تن ببريده‌اند
مشرق و مغرب كه نبود برقرار * چون كنند آخر كسى را پايدار
تو بدان فخر آورى كز ترس و بند * چاپلوست گشت مردم روز چند

[ چاپلوسى اطرافيان و حواشى حاكمان ، شخصيت حاكمان را تباه مىكند ]

هر كه را مردم سجودى مىكنند * زهر اندر جان او مىآگنند
چون كه بر گردد از او آن ساجدش * داند او كان زهر بود و موبدش

[ خوشا به حال فروتنان و واى به حال متكبّران ! ]

اى خنك آن را كه ذلت نفسه * واى آنك از سركشى شد چون كه او

[ تكبّر ، زهرى است كشنده ]

اين تكبر زهر قاتل دان كه هست * از مى پر زهر شد آن گيج مست
چون مى پر زهر نوشد مدبرى * از طرب يك دم بجنباند سرى
بعد يك دم زهر بر جانش فتد * زهر در جانش كند داد و ستد
گر ندارى زهرىاش را اعتقاد * كاو چو زهر آمد نگر در قوم عاد
چون كه شاهى دست يابد بر شهى * بكشدش يا باز دارد در چهى
ور بيابد خسته‌ى افتاده را * مرهمش سازد شه و بدهد عطا
گر نه زهر است آن تكبر پس چرا * كشت شه را بىگناه و بىخطا
وين دگر را بىز خدمت چون نواخت * زين دو جنبش زهر را شايد شناخت

[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

راه زن هرگز گدايى را نزد * گرگ گرگ مرده را هرگز گزد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 596 | جلال الدين الرومي