تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
ز آن بود جنس بشر پيغمبران * تا به جنسيت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلكم * تا به جنس آييد و كم گرديد گم

[ تجانس ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

ز انكه جنسيت عجايب جاذبى است * جاذبش جنس است هر جا طالبى است

[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

عيسى و ادريس بر گردون شدند * با ملايك چون كه هم جنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلند * جنس تن بودند ز آن زير آمدند
كافران هم جنس شيطان آمده * جانشان شاگرد شيطانان شده

[ كافران ، صفات ناپسند را از شيطان مىآموزند ]

صد هزاران خوى بد آموخته * ديده‌هاى عقل و دل بر دوخته

[ از جمله آموزه‌هاى شيطانى ، حسادت است ]

كمترين خوشان به زشتى آن حسد * آن حسد كه گردن ابليس زد
ز آن سگان آموخته حقد و حسد * كه نخواهد خلق را ملك ابد
هر كه را ديد او كمال از چپ و راست * از حسد قولنجش آمد درد خاست
ز انكه هر بد بخت خرمن سوخته * مىنخواهد شمع كس افروخته

[ اگر مىخواهى از كمال ديگران ، حسود و غمين نشوى تو نيز كمالى به دست آر ]

هين كمالى دست آور تا تو هم * از كمال ديگران نفتى به غم
از خدا مىخواه دفع اين حسد * تا خدايت وارهاند از جسد
مر ترا مشغوليى بخشد درون * كه نپردازى از آن سوى برون

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

جرعه‌ى مى را خدا آن مىدهد * كه به دو مست از دو عالم مىرهد
خاصيت بنهاده در كف حشيش * كاو زمانى مىرهاند از خوديش
خواب را يزدان بدان سان مىكند * كز دو عالم فكر را بر مىكند
كرد مجنون را ز عشق پوستى * كاو بشناسد عدو از دوستى

[ مستى شقاوت زا و مستى سعادت بار ]

صد هزاران اين چنين مىدارد او * كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست مىهاى شقاوت نفس را * كه ز ره بيرون برد آن نحس را
هست مىهاى سعادت عقل را * كه بيابد منزل بىنقل را
خيمه‌ى گردون ز سر مستى خويش * بر كند ز آن سو بگيرد راه پيش
هين به هر مستى دلا غره مشو * هست عيسى مست حق خر مست جو
اين چنين مى را بجو زين خنبها * مستىاش نبود ز كوته دنبها
ز انكه هر معشوق چون خنبى است پر * آن يكى درد و دگر صافى چو در
مى شناسا هين بچش با احتياط * تا ميى يا بى منزه ز اختلاط
هر دو مستى مىدهندت ليك اين * مستىات آرد كشان تا رب دين
تا رهى از فكر و وسواس و حيل * بىعقال اين عقل در رقص الجمل

[ تجانس ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

انبيا چون جنس روحند و ملك * مر ملك را جذب كردند از فلك

[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

باد جنس آتش است و يار او * كه بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندى تو سر كوزه‌ى تهى * در ميان حوض يا جويى نهى
تا قيامت آن فرو نايد به پست * كه دلش خالى است و در وى باد هست