تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
گر هزاران چرخ در چشمش رود * همچو چشمه پيش قلزم گم شود
چشم بگذشته از اين محسوسها * يافته از غيب بينى بوسها
خود نمىيابم يكى گوشى كه من * نكته‌اى گويم از آن چشم حسن

[ برترى انسان كامل از فرشتگان ]

مىچكيد آن آب محمود جليل * مىربودى قطره‌اش را جبرئيل
تا بمالد در پر و منقار خويش * گر دهد دستورىاش آن خوب كيش

[ ادامهء تمثيل باز و كمپيرزن ]

باز گويد خشم كمپير ار فروخت * فر و نور و صبر و علمم را نسوخت

[ روح كاملان از هر گونه گزند دور است ]

باز جانم باز صد صورت تند * زخم بر ناقه نه بر صالح زند
صالح از يك دم كه آرد باشكوه * صد چنان ناقه بزايد متن كوه
دل همىگويد خموش و هوش دار * ور نه درانيد غيرت پود و تار

[ در حلم حق تعالى ]

غيرتش را هست صد حلم نهان * ور نه سوزيدى به يك دم صد جهان

[ ادامه حكايت آسيه و فرعون ]

نخوت شاهى گرفتش جاى پند * تا دل خود را ز بند پند كند
كه كنم با راى هامان مشورت * كاوست پشت ملك و قطب مقدرت
مصطفى را رايزن صديق رب * رايزن بو جهل را شد بو لهب
عرق جنسيت چنانش جذب كرد * كان نصيحتها به پيشش گشت سرد

[ تجانس ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

جنس سوى جنس صد پره پرد * بر خيالش بندها را بر درد

قصه‌ى آن زن كه طفل او بر سر ناودان خزيد و خطر افتادن بود و از على عليه السلام چاره جست

[ حكايت در اينكه تجانس ، كشش متقابل ايجاد مىكند ]

يك زنى آمد به پيش مرتضى * گفت شد بر ناودان طفلى مرا
گرش مىخوانم نمىآيد به دست * ور هلم ترسم كه افتد او به پست
نيست عاقل تا كه دريابد چو ما * گر بگويم كز خطر سوى من آ
هم اشارت را نمىداند به دست * ور بداند نشنود اين هم بد است
بس نمودم شير و پستان را به دو * او همىگرداند از من چشم و رو
از براى حق شماييد اى مهان * دستگير اين جهان و آن جهان
زود درمان كن كه مىلرزد دلم * كه به درد از ميوه‌ى دل بگسلم
گفت طفلى را بر آور هم به بام * تا ببيند جنس خود را آن غلام
سوى جنس آيد سبك ز آن ناودان * جنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان كرد و چو ديد آن طفل او * جنس خود خوش خوش به دو آورد رو
سوى بام آمد ز متن ناودان * جاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد به سوى طفل طفل * وارهيد او از فتادن سوى سفل

[ پيامبران از جنس بشر بوده‌اند تا بتوانند سرمشق آدميان شوند ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 593 | جلال الدين الرومي