تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
خضر كشتى را براى آن شكست * تا تواند كشتى از فجار رست

[ فقر عارفانه و فروتنى ، موجب رستگارى است ]

چون شكسته مىرهد اشكسته شو * امن در فقر است اندر فقر رو

[ دو تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

آن كهى كاو داشت از كان نقد چند * گشت پاره پاره از زخم كلند
تيغ بهر اوست كاو را گردنى است * سايه كافكنده ست بر وى زخم نيست

[ رياست طلبى يعنى بازى با آتش ]

مهترى نفت است و آتش اى غوى * اى برادر چون بر آذر مىروى

[ فروتن باش تا رستگار شوى ]

هر چه او هموار باشد با زمين * تيرها را كى هدف گردد ببين
سر بر آرد از زمين آن گاه او * چون هدفها زخم يابد بىرفو

[ خود بينى ، نردبانى است كه بالا رونده آن سقوط مىكند ]

نردبان خلق اين ما و منى است * عاقبت زين نردبان افتادنى است
هر كه بالاتر رود ابله‌تر است * كاستخوان او بتر خواهد شكست

[ تكبّر يعنى خود را شريك خدا دانستن ! ]

اين فروع است و اصولش آن بود * كه ترفع شركت يزدان بود
چون نمردى و نگشتى زنده زو * ياغيى باشى به شركت ملك جو

[ با حق ، وحدت پيدا كن تا جاودانه شوى ]

چون به دو زنده شدى آن خود وى است * وحدت محض است آن شركت كى است

[ وحدت حق و خلق به گفت در نيايد ]

شرح اين در آينه‌ى اعمال جو * كه نيابى فهم آن از گفت‌وگو
گر بگويم آن چه دارم در درون * بس جگرها گردد اندر حال خون
بس كنم خود زيركان را اين بس است * بانگ دو كردم اگر در ده كس است

[ ادامهء مشورت فرعون با هامان ]

حاصل آن هامان بدان گفتار بد * اين چنين راهى بر آن فرعون زد
لقمه‌ى دولت رسيده تا دهان * او گلوى او بريده ناگهان
خرمن فرعون را داد او به باد * هيچ شه را اين چنين صاحب مباد

نوميد شدن موسى عليه السلام از ايمان فرعون به تاثير كردن سخن هامان در دل فرعون

گفت موسى لطف بنموديم و جود * خود خداونديت را روزى نبود
آن خداوندى كه نبود راستين * مر و را نه دست دان نه آستين

[ از حكومت‌هاى ناپايدار چشم پوشى كن ]

آن خداوندى كه دزديده بود * بىدل و بىجان و بىديده بود
آن خداوندى كه دادندت عوام * باز بستانند از تو همچو وام
ده خداوندى عاريت به حق * تا خداونديت بخشد متفق