ز انكه اين هوى ضعيف بىقرار * هست شد ز آن هوى رب پايدار
هوى فانى چون كه خود با او سپرد * گشت باقى دايم و هرگز نمرد
همچو قطرهى خايف از باد و ز خاك * كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
چون به اصل خود كه دريا بود جست * از تف خورشيد و باد و خاك رست
ظاهرش گم گشت در دريا و ليك * ذات او معصوم و پا بر جا و نيك
هين بده اى قطره خود را بىندم * تا بيابى در بهاى قطره يم
هين بده اى قطره خود را اين شرف * در كف دريا شو ايمن از تلف
خود كه را آيد چنين دولت به دست * قطره را بحرى تقاضاگر شدهست
اللَّه اللَّه زود به فروش و بخر * قطرهاى ده بحر پر گوهر ببر
اللَّه اللَّه هيچ تاخيرى مكن * كه ز بحر لطف آمد اين سخن
لطف اندر لطف اين گم مىشود * كاسفلى بر چرخ هفتم مىشود
هين كه يك بازى فتادت بو العجب * هيچ طالب اين نيابد در طلب
[ جواب فرعون به آسيه ]
گفت با هامان بگويم اى ستير * شاه را لازم بود راى وزير
[ آسيه مىگويد ]
گفت با هامان مگو اين راز را * كور كمپيرى چه داند باز را
قصهى باز پادشاه و كمپير زن
[ تمثيل در بيان اينكه اهل غفلت ، از احوال كاملان خبر ندارند ]
باز اسپيدى به كمپيرى دهى * او ببرد ناخنش بهر بهى
ناخنى كه اصل كار است و شكار * كور كمپيرك ببرد كوروار
كه كجا بودهست مادر كه ترا * ناخنان زين سان دراز است اى كيا
ناخن و منقار و پرش را بريد * وقت مهر اين مىكند زال پليد
چون كه تتماجش دهد او كم خورد * خشم گيرد مهرها را بر درد
كه چنين تتماج پختم بهر تو * تو تكبر مىنمايى و عتو
تو سزايى در همان رنج و بلا * نعمت و اقبال كى سازد ترا
آب تتماجش دهد كاين را بگير * گر نمىخواهى كه نوشى ز آن فطير
آب تتماجش نگيرد طبع باز * زال بترنجد شود خشمش دراز
از غضب آن آش سوزان بر سرش * زن فرو ريزد شود كل مغفرش
اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز * ياد آرد لطف شاه دل فروز
ز آن دو چشم نازنين با دلال * كه ز چهرهى شاه دارد صد كمال
چشم ما زاغش شده پر زخم زاغ * چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
[ در وصف ديدهء باطنى عارفان و كاملان ]
چشم دريا بسطتى كز بسط او * هر دو عالم مىنمايد تار مو