چون خبر يابد دلش زين وقت نقل * عاشق آن وقت گردد او به عقل
چون صفر آيد شود شاد از صفر * كه پس اين ماه مىسازم سفر
هر شبى تا روز زين شوق هدى * اى رفيق راه اعلى مىزدى
گفت آن كس كه مرا مژده دهد * چون صفر پاى از جهان بيرون نهد
كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع * مژدهور باشم مر او را و شفيع
گفت عكاشه صفر بگذشت و رفت * گفت كه جنت ترا اى شير زفت
ديگرى آمد كه بگذشت آن صفر * گفت عكاشه ببرد از مژده بر
پس رجال از نقل عالم شادمان * و ز بقايش شادمان اين كودكان
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
چون كه آب خوش نديد آن مرغ كور * پيش او كوثر نمايد آب شور
[ ادامهء گفتگوى موسى و فرعون ]
همچنين موسى كرامت مىشمرد * كه نگردد صاف اقبال تو درد
گفت احسنت و نكو گفتى و ليك * تا كنم من مشورت با يار نيك
مشورت كردن فرعون با ايسيه در ايمان آوردن به موسى عليه السلام
[ سخنان آسيه به فرعون تا بيت 2625 ]
باز گفت او اين سخن با ايسيه * گفت جان افشان بر اين اى دل سيه
بس عنايتهاست متن اين مقال * زود درياب اى شه نيكو خصال
وقت كشت آمد زهى پر سود كشت * اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
بر جهيد از جا و گفتا بخ لك * آفتابى تاج گشتت اى كلك
عيب كل را خود بپوشاند كلاه * خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
هم در آن مجلس كه بشنيدى تو اين * چون نگفتى آرى و صد آفرين
اين سخن در گوش خورشيد ارشدى * سر نگون بر بوى اين زير آمدى
هيچ مىدانى چه وعدهست و چه داد * مىكند ابليس را حق افتقاد
چون بدين لطف آن كريمت باز خواند * اى عجب چون زهرهات بر جاى ماند
زهرهات ندريد تا ز آن زهرهات * بودى اندر هر دو عالم بهرهات
زهرهاى كز بهرهى حق بر درد * چون شهيدان از دو عالم بر خورد
غافلى هم حكمت است و اين عمى * تا بماند ليك تا اين حد چرا
[ غفلت متعادل ، از حكمت خداوند است ]
غافلى هم حكمت است و نعمت است * تا نپرد زود سرمايه ز دست
ليك نى چندان كه ناسورى شود * ز هر جان و عقل رنجورى شود
[ پاداش الهى ، مضاعف است ]
خود كه يابد اين چنين بازار را * كه به يك گل مىخرى گلزار را
دانهاى را صد درختستان عوض * حبهاى را آمدت صد كان عوض
كان لله دادن آن حبه است * تا كه كان اللَّه له آيد به دست