مدتى حس را بشو ز آب عيان * اين چنين دان جامه شوى صوفيان
چون شدى تو پاك پرده بر كند * جان پاكان خويش بر تو مىزند
[ در وضعيت معمولى ، تبديل حواس به يكديگر ، ممكن نيست ]
جمله عالم گر بود نور و صور * چشم را باشد از آن خوبى خبر
چشم بستى گوش مىآرى به پيش * تا نمايى زلف و رخسارهى بتيش
گوش گويد من به صورت نگروم * صورت ار بانگى زند من بشنوم
عالمم من ليك اندر فن خويش * فن من جز حرف و صوتى نيست بيش
هين بيا بينى ببين اين خوب را * نيست در خور بينى اين مطلوب را
گر بود مشك و گلابى بو برم * فن من اين است و علم و مخبرم
كى ببينم من رخ آن سيم ساق * هين مكن تكليف ما ليس يطاق
[ كژبينى حواس ]
باز حس كژ نبيند غير كژ * خواه كژ غژ پيش او يا راست غژ
چشم احول از يكى ديدن يقين * دان كه معزول است اى خواجهى معين
[ ادامهء گفتگوى موسى و فرعون ]
تو كه فرعونى همه مكرى و زرق * مر مرا از خود نمىدانى تو فرق
[ نبايد ديگران را از زاويهء نگاه خودت ، تفسير كنى ]
منگر از خود در من اى كژ باز تو * تا يكى تو را نبينى تو دو تو
بنگر اندر من ز من يك ساعتى * تا وراى كون بينى ساحتى
وارهى از تنگى و از ننگ و نام * عشق اندر عشق بينى و السلام
[ شرط تبديل حواس به يكديگر ، رستن از زندان حواس است ]
پس بدانى چون كه رستى از بدن * گوش و بينى چشم مىداند شدن
راست گفته است آن شه شيرين زبان * چشم گردد مو به موى عارفان
چشم را چشمى نبود اول يقين * در رحم بود او جنين گوشتين
[ سبب ديدن ، مادّى و حسى نيست ]
علت ديدن مدان پيه اى پسر * ور نه خواب اندر نديدى كس صور
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
آن پرى و ديو مىبيند شبيه * نيست اندر ديدگاه هر دو پيه
نور را با پيه خود نسبت نبود * نسبتش بخشيد خلاق ودود
[ مثالى ديگر ]
آدم است از خاك كى ماند به خاك * جنى است از نار بىهيچ اشتراك
نيست مانند آى آتش آن پرى * گر چه اصلش اوست چون مىبنگرى
[ مثالى ديگر در شرح ابيات پيشين ]
مرغ از باد است كى ماند به باد * نامناسب را خدا نسبت بداد
[ راز پيوند پديدهها مكتوم است ]
نسبت اين فرعها با اصلها * هست بىچون گر چه دادش وصلها
آدمى چون زادهى خاك هباست * اين پسر را با پدر نسبت كجاست
نسبتى گر هست مخفى از خرد * هست بىچون و خرد كى پى برد
[ باز در شرح تبديل حواس به يكديگر ]
باد را بىچشم اگر بينش نداد * فرق چون مىكرد اندر قوم عاد
چون همىدانست مومن از عدو * چون همىدانست مى را از كدو
[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
آتش نمرود را گر چشم نيست * با خليلش چون تجشم كردنى است
گر نبودى نيل را آن نور و ديد * از چه قبطى را ز سبطى مىگزيد
گر نه كوه و سنگ با ديدار شد * پس چرا داود را او يار شد