گفت هستم غرق پيغام خدا * جادويى كى ديد با نام خدا
غفلت و كفر است مايهى جادوى * مشعلهى دين است جان موسوى
من به جادويان چه مانم اى وقيح * كاز دمم پر رشك مىگردد مسيح
من به جادويان چه مانم اى جنب * كه ز جانم نور مىگيرد كتب
چون تو با پر هوا بر مىپرى * لا جرم بر من گمان آن مىبرى
[ نگاه به جهان از زاويهء بسته ، آدمى را كژبين كند ]
هر كه را افعال دام و دد بود * بر كريمانش گمان بد بود
چون تو جزو عالمى هر چون بوى * كل را بر وصف خود بينى غوى
[ تمثيلى چند در تبيين ابيات پيشين ]
گر تو بر گردى و بر گردد سرت * خانه را گردنده بيند منظرت
ور تو در كشتى روى بر يم روان * ساحل يم را همىبينى دوان
گر تو باشى تنگدل از ملحمه * تنگ بينى جو دنيا را همه
ور تو خوش باشى به كام دوستان * اين جهان بنمايدت چون گلستان
اى بسا كس رفته تا شام و عراق * او نديده هيچ جز كفر و نفاق
وى بسا كس رفته تا هند و هرى * او نديده جز مگر بيع و شرى
وى بسا كس رفته تركستان و چين * او نديده هيچ جز مكر و كمين
چون ندارد مدركى جز رنگ و بو * جملهى اقليمها را گو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان * بگذرد او زين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه * او نبيند جز كه قشر خربزه
كه بود افتاده بر ره يا حشيش * لايق سيران گاوى يا خريش
[ جمود روحى ظاهر بينان ]
خشك بر ميخ طبيعت چون قديد * بستهى اسباب جانش لا يزيد
[ عالم الهى ، بيرون از علل و اسباب ظاهرى است ]
و آن فضاى خرق اسباب و علل * هست ارض اللَّه اى صدر اجل
[ نشاط روانى ، از تازه بين بودن ناشى مىشود ]
هر زمان مبدل شود چون نقش جان * نو به نو بيند جهانى در عيان
[ تكرار ، ملال انگيز است ]
گر بود فردوس و انهار بهشت * چون فسردهى يك صفت شد گشت زشت
بيان آن كه هر حس مدركى را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس ديگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد ، اعجمى كار آن استاد دگر پيشهور است و بىخبرى او از آن كه وظيفهى او نيست دليل نكند كه آن مدركات نيست ، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را اما از منكرى او اينجا جز بىخبرى نمىخواهيم در اين مقام
[ حجابهاى نفسانى مانع از ديدن حقيقت است ]
چنبرهى ديد جهان ادراك تست * پردهى پاكان حس ناپاك تست