اين محك قرآن و حال انبيا * چون محك مر قلب را گويد بيا
تا ببينى خويش را ز آسيب من * كه نهاى اهل فراز و شيب من
[ صاحبان عقل معاد ، از ابتلا سربلند بيرون آيند ]
عقل را گر ارهاى سازد دو نيم * همچو زر باشد در آتش او بسيم
[ نمونهاى تاريخى در تمايز عقل و وهم ]
وهم مر فرعون عالم سوز را * عقل مر موساى جان افروز را
[ گفتگوى موسى و فرعون پيرامون اصل انسان ]
رفت موسى بر طريق نيستى * گفت فرعونش بگو تو كيستى
گفت من عقلم رسول ذو الجلال * حجه اللَّهام امانم از ضلال
گفت نى خامش رها كن هاى و هو * نسبت و نام قديمت را بگو
گفت كه نسبت مرا از خاكدانش * نام اصلم كمترين بندگانش
بنده زادهى آن خداوند وحيد * زاده از پشت جوارى و عبيد
نسبت اصلم ز خاك و آب و گل * آب و گل را داد يزدان جان و دل
مرجع اين جسم خاكم هم به خاك * مرجع تو هم به خاك اى سهمناك
اصل ما و اصل جمله سركشان * هست از خاكى و آن را صد نشان
كه مدد از خاك مىگيرد تنت * از غذاى خاك پيچد گردنت
[ هرگاه روح از كالبد رها شود ، جسم ، به خاك بدل شود ]
چون رود جان مىشود او باز خاك * اندر آن گور مخوف سهمناك
هم تو و هم ما و هم اشباه تو * خاك گردند و نماند جاه تو
[ ادعاى ربّانيت فرعون ]
گفت غير اين نسب ناميت هست * مر ترا آن نام خود اوليتر است
بندهى فرعون و بندهى بندگانش * كه از او پرورد اول جسم و جانش
بندهى ياغى طاغى ظلوم * زين وطن بگريخته از فعل شوم
خونى و غدارى و حق ناشناس * هم بر اين اوصاف خود مىكن قياس
در غريبى خوار و درويش و خلق * كه ندانستى سپاس ما و حق
[ وصف يكتايى و ربّانيت خداوند از زبان موسى ]
گفت حاشا كه بود با آن مليك * در خداوندى كسى ديگر شريك
واحد اندر ملك او را يار نى * بندگانش را جز او سالار نى
نيست خلقش را دگر كس مالكى * شركتش دعوى كند جز هالكى
نقش او كردست و نقاش من اوست * غير اگر دعوى كند او ظلم جوست
تو نتانى ابروى من ساختن * چون توانى جان من بشناختن
بلكه آن غدار و آن طاغى تويى * كه كنى با حق تو دعوى دويى
[ دفاع موسى از قتل قبطى ]
گر بكشتم من عوانى را به سهو * نه براى نفس كشتم نه به لهو
من زدم مشتى و ناگاه او فتاد * آن كه جانش خود نبد جانى بداد
من سگى كشتم تو مرسل زادگان * صد هزاران طفل بىجرم و زيان
كشتهاى و خونشان در گردنت * تا چه آيد بر تو زين خون خوردنت
كشتهاى ذريت يعقوب را * بر اميد قتل من مطلوب را
كورى تو حق مرا خود بر گزيد * سر نگون شد آن چه نفست مىپزيد