باز مىگفت او كه گر اين بار من * وا رهم زين محنت گردن شكن
من نسازم جز به دريايى وطن * آب گيرى را نسازم من سكن
آب بىحد جويم و آمن شوم * تا ابد در امن و صحت مىروم
بيان آن كه عهد كردن احمق وقت گرفتارى و ندم هيچ وفايى ندارد كه وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ
، صبح كاذب وفا ندارد
[ عقل ، پاىبند پيمان است و حماقت ، پيمان شكن ]
عقل مىگفتش حماقت با تو است * با حماقت عهد را آيد شكست
عقل را باشد وفاى عهدها * تو ندارى عقل رو اى خربها
عقل را ياد آيد از پيمان خود * پردهى نسيان بدراند خرد
چون كه عقلت نيست نسيان مير تست * دشمن و باطل كن تدبير تست
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
از كمى عقل پروانهى خسيس * ياد نارد ز آتش و سوز و حسيس
چون كه پرش سوخت توبه مىكند * آز و نسيانش بر آتش مىزند
[ باز در پيمان شكنى احمق ]
ضبط و درك و حافظى و يادداشت * عقل را باشد كه عقل آن را فراشت
چون كه گوهر نيست تابش چون بود * چون مذكر نيست ايابش چون بود
اين تمنى هم ز بىعقلى اوست * كه نبيند كان حماقت را چه خوست
آن ندامت از نتيجهى رنج بود * نه ز عقل روشن چون گنج بود
چون كه شد رنج آن ندامت شد عدم * مىنيرزد خاك آن توبه و ندم
آن ندم از ظلمت غم بست بار * پس كلام الليل يمحوه النهار
چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش * هم رود از دل نتيجه و زادهاش
مىكند او توبه و پير خرد * بانگ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا مىزند
[ حكايت مجاوبات موسى با فرعون ]
در بيان آن كه وهم قلب عقل است و ستيزهى اوست ، به دو ماند و او نيست و قصهى مجاوبات موسى عليه السلام كه صاحب عقل بود با فرعون كه صاحب وهم بود
[ تشخيص عقل ازو هم ]
عقل ضد شهوت است اى پهلوان * آن كه شهوت مىتند عقلش مخوان
وهم خوانش آن كه شهوت را گداست * وهم قلب نقد زر عقلهاست
[ قرآن و سرگذشت پيامبران ، معيار تمايز اصحاب عقل و اصحاب و هم است ]
بىمحك پيدا نگردد وهم و عقل * هر دو را سوى محك كن زود نقل