تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
فوت كردى در كه روزىات نبود * كه نباشد مثل آن در در وجود
آن چنان كه وقت زادن حامله * ناله دارد ، خواجه شد در غلغله
مرغ گفتش نى نصيحت كردمت * كه مبادا بر گذشته‌ى دى غمت
چون گذشت و رفت غم چون مىخورى * يا نكردى فهم پندم يا كرى
و آن دوم پندت بگفتم كز ضلال * هيچ تو باور مكن قول محال
من نيم خود سه درمسنگ اى اسد * ده درم سنگ اندرونم چون بود
خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين * باز گو آن پند خوب سومين
گفت آرى خوش عمل كردى بدان * تا بگويم پند ثالث رايگان

[ پند دادن به نادان ، كارى بيهوده است ]

پند گفتن با جهول خوابناك * تخم افكندن بود در شوره خاك
چاك حمق و جهل نپذيرد رفو * تخم حكمت كم دهش اى پند گو

چاره انديشيدن آن ماهى نيم عاقل و خود را مرده كردن

گفت ماهى دگر وقت بلا * چون كه ماند از سايه‌ى عاقل جدا
كاو سوى دريا شد و از غم عتيق * فوت شد از من چنان نيكو رفيق
ليك ز آن ننديشم و بر خود زنم * خويشتن را اين زمان مرده كنم

[ مرگ اختيارى و عارفانه ]

پس بر آرم اشكم خود بر زبر * پشت زير و مىروم بر آب بر
مىروم بر وى چنان كه خس رود * نى بسباحى چنان كه كس رود
مرده گردم خويش بسپارم به آب * مرگ پيش از مرگ امن است از عذاب
مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى * اين چنين فرمود ما را مصطفى
گفت موتوا كلكم من قبل ان * ياتى الموت تموتوا بالفتن

[ ادامهء حكايت صيادان و سه ماهى ]

همچنان مرد و شكم بالا فگند * آب مىبردش نشيب و گه بلند
هر يكى ز آن قاصدان بس غصه برد * كه دريغا ماهى بهتر بمرد
شاد مىشد او از آن گفت دريغ * پيش رفت اين بازىام رستم ز تيغ
پس گرفتش يك صياد ارجمند * پس بر او تف كرد و بر خاكش فگند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب * ماند آن احمق همىكرد اضطراب
از چپ و از راست مىجست آن سليم * تا به جهد خويش برهاند گليم
دام افكندند و اندر دام ماند * احمقى او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابه‌اى * با حماقت گشت او هم خوابه‌اى

[ سرنوشت حقيقت ستيزان ]

او همىجوشيد از تف سعير * عقل مىگفتش أ لم ياتك نذير
او همىگفت از شكنجه و ز بلا * همچو جان كافران قالُوا بَلى