كى از اينجا بوى خلد آيد ترا * بو ز موضع جو اگر بايد ترا
همچنين حب الوطن باشد درست * تو وطن بشناس اى خواجه نخست
[ ادامهء حكايت صيادان و سه ماهى ]
گفت آن ماهى زيرك ره كنم * دل ز راى و مشورتشان بر كنم
[ كتمان اسرار از نااهلان ]
نيست وقت مشورت هين راه كن * چون على تو آه اندر چاه كن
محرم آن آه كمياب است بس * شب رو و پنهان روى كن چون عسس
[ ادامهء حكايت صيادان و سه ماهى ]
سوى دريا عزم كن زين آبگير * بحر جو و ترك اين گرداب گير
سينه را پا ساخت مىرفت آن حذور * از مقام با خطر تا بحر نور
همچو آهو كز پى او سگ بود * مىدود تا در تنش يك رگ بود
خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست * خواب خود در چشم ترسنده كجاست
رفت آن ماهى ره دريا گرفت * راه دور و پهنهى پهنا گرفت
رنجها بسيار ديد و عاقبت * رفت آخر سوى امن و عافيت
خويشتن افكند در درياى ژرف * كه نيابد حد آن را هيچ طرف
پس چو صيادان بياوردند دام * نيم عاقل را از آن شد تلخ كام
گفت اه من فوت كردم فرصه را * چون نگشتم همره آن رهنما
ناگهان رفت او و ليكن چون كه رفت * مىببايستم شدن در پى به تفت
بر گذشته حسرت آوردن خطاست * باز نايد رفته ياد آن هباست
قصهى آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيمانى
[ حكايت در بيان اينكه حسرت حركت دهنده بهتر از حسرتى است كه جمود و پژمردگى ببار مىآورد ]
آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام * مرغ او را گفت اى خواجهى همام
تو بسى گاوان و ميشان خوردهاى * تو بسى اشتر به قربان كردهاى
تو نگشتى سير از آنها در زمن * هم نگردى سير از اجزاى من
هل مرا تا كه سه پندت بر دهم * تا بدانى زيركم يا ابلهم
اول آن پند هم در دست تو * ثانيش بر بام كهگل بست تو
و آن سوم پندت دهم من بر درخت * كه از اين سه پند گردى نيك بخت
آنچ بر دست است اين است آن سخن * كه محالى را ز كس باور مكن
بر كفش چون گفت اول پند زفت * گشت آزاد و بر آن ديوار رفت
گفت ديگر بر گذشته غم مخور * چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر
بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم * ده درم سنگ است يك در يتيم
دولت تو بخت فرزندان تو * بود آن گوهر به حق جان تو