تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
اى مسافر با مسافر راى زن * ز انكه پايت لنگ دارد راىزن

[ وطن تو آن جهان است ]

از دم حب الوطن بگذر مه‌ايست * كه وطن آن سوست جان اين سوى نيست
گر وطن خواهى گذر ز آن سوى شط * اين حديث راست را كم خوان غلط

سر خواندن وضو كننده اوراد وضو را

[ اسرار وضو ]

در وضو هر عضو را وردى جدا * آمده‌ست اندر خبر بهر دعا
چون كه استنشاق بينى مىكنى * بوى جنت خواه از رب غنى
تا ترا آن بو كشد سوى جنان * بوى گل باشد دليل گلبنان
چون كه استنجا كنى ورد و سخن * اين بود يا رب تو زين‌ام پاك كن
دست من اينجا رسيد اين را بشست * دستم اندر شستن جان است سست
اى ز تو كس گشته جان ناكسان * دست فضل تست در جانها رسان
حد من اين بود كردم من لئيم * ز آن سوى حد را نقى كن اى كريم
از حدث شستم خدايا پوست را * از حوادث تو بشو اين دوست را

شخصى به وقت استنجا مىگفت اللَّهم ارحنى رايحه الجنة بجاى آن كه اللَّهم اجعلنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين كه ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق مىگفت عزيزى بشنيد و اين را طاقت نداشت

[ تمثيلى طنزآميز در نقد وارونه كاران ]

آن يكى در وقت استنجا بگفت * كه مرا با بوى جنت دار جفت
گفت شخصى خوب ورد آورده‌اى * ليك سوراخ دعا گم كرده‌اى
اين دعا چون ورد بينى بود چون * ورد بينى را تو آوردى به كون
رايحه‌ى جنت ز بينى يافت حر * رايحه‌ى جنت كى آيد از دبر
اى تواضع برده پيش ابلهان * وى تكبر برده تو پيش شهان
آن تكبر بر خسان خوب است و چست * هين مرو معكوس عكسش بند تست
از پى سوراخ بينى رست گل * بو وظيفه‌ى بينى آمد اى عتل
بوى گل بهر مشام است اى دلير * جاى آن بو نيست اين سوراخ زير