علامت عاقل تمام و علامت نيم عاقل و مرد تمام و نيم مرد و علامت شقى مغرور لاشى
[ خردمند ، كسى است كه مشعل هدايت به دست گيرد ]
عاقل آن باشد كه او با مشغله است * او دليل و پيشواى قافله است
پى رو نور خود است آن پيش رو * تابع خويش است آن بىخويش رو
مومن خويش است و ايمان آوريد * هم بدان نورى كه جانش زو چريد
[ لزوم پيروى از راهنماى خردمند ]
ديگرى كه نيم عاقل آمد او * عاقلى را ديدهى خود داند او
دست در وى زد چو كور اندر دليل * تا به دو بينا شد و چست و جليل
[ نابخردان از راهنمايان خردمند مىرمند ]
و آن خرى كز عقل جو سنگى نداشت * خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه كثير و نه قليل * ننگش آيد آمدن خلف دليل
مىرود اندر بيابان دراز * گاه لنگان آيس و گاهى به تاز
شمع نه تا پيشواى خود كند * نيم شمعى نه كه نورى كد كند
نيست عقلش تا دم زنده زند * نيم عقلى نه كه خود مرده كند
مردهى آن عاقل آيد او تمام * تا بر آيد از نشيب خود به بام
عقل كامل نيست خود را مرده كن * در پناه عاقلى زنده سخن
زنده نى تا هم دم عيسى بود * مرده نى تا دمگه عيسى شود
جان كورش گام هر سو مىنهد * عاقبت نجهد ولى بر مىجهد
[ حكايت آبگير و صيادان ]
قصهى آن آبگير و صيادان و آن سه ماهى يكى عاقل و يكى نيم عاقل و آن ديگر مغرور و ابله مغفل لاشى و عاقبت هر سه
[ حكايت در بيان احوال غافلان ، نيمه عاقلان و عاقلان ]
قصهى آن آبگير است اى عنود * كه در او سه ماهى اشگرف بود
در كليله خوانده باشى ليك آن * قشر قصه باشد و اين مغز جان
چند صيادى سوى آن آبگير * بر گذشتند و بديدند آن ضمير
پس شتابيدند تا دام آورند * ماهيان واقف شدند و هوشمند
آن كه عاقل بود عزم راه كرد * عزم راه مشكل ناخواه كرد
[ با نابخردان مشورت مكن ]
گفت با اينها ندارم مشورت * كه يقين سستم كنند از مقدرت
مهر زاد و بود بر جانشان تند * كاهلى و جهلشان بر من زند
[ با زنده دلان مشورت كن ]
مشورت را زندهاى بايد نكو * كه ترا زنده كند و آن زنده كو