تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤

بيان رسول عليه السلام سبب تفضيل و اختيار كردن او آن هذيلى را به اميرى و سر لشكرى بر پيران و كار ديده‌گان

حكم اغلب راست چون غالب بدند * تيغ را از دست ره زن بستدند

[ ادامهء حكايت رسول ( ص ) و جوان هذيلى ]

گفت پيغمبر كه اى ظاهر نگر * تو مبين او را جوان و بىهنر

[ پيرى به عقل است نه به موى سپيد و عمر دراز ]

اى بسا ريش سياه و مرد پير * اى بسا ريش سپيد و دل چو قير
عقل او را آزمودم بارها * كرد پيرى آن جوان در كارها
پير پير عقل باشد اى پسر * نه سپيدى موى اندر ريش و سر
از بليس او پيرتر خود كى بود * چون كه عقلش نيست او لاشى بود
طفل گيرش چون بود عيسى نفس * پاك باشد از غرور و از هوس
آن سپيدى مو دليل پختگى است * پيش چشم بسته كش كوته تگى است
آن مقلد چون نداند جز دليل * در علامت جويد او دايم سبيل

[ گزينش پير براى مبتديان ضرورت دارد نه منتهيان ]

بهر او گفتيم كه تدبير را * چون كه خواهى كرد بگزين پير را
آن كه او از پرده‌ى تقليد جست * او به نور حق ببيند آن چه هست
نور پاكش بىدليل و بىبيان * پوست بشكافد در آيد در ميان

[ ظاهر بينان ، قوّهء تمييز ندارند ]

پيش ظاهر بين چه قلب و چه سره * او چه داند چيست اندر قوصره

[ مشرب ملامتى ]

اى بسا زر سيه كرده به دود * تا رهد از دست هر دزدى حسود

[ مشرب رياكاران ]

اى بسا مس زر اندوده به زر * تا فرو شد آن به عقل مختصر

[ ما درون را بنگريم و حال را ]

ما كه باطن بين جمله‌ى كشوريم * دل ببينيم و به ظاهر ننگريم

[ تمثيل در بيان مشرب ظاهر بينان ]

قاضيانى كه به ظاهر مىتنند * حكم بر اشكال ظاهر مىكنند
چون شهادت گفت و ايمانى نمود * حكم او مومن كند اين قوم زود
بس منافق كاندر اين ظاهر گريخت * خون صد مومن به پنهانى بريخت

[ بكوش كه پير عقل شوى ]

جهد كن تا پير عقل و دين شوى * تا چو عقل كل تو باطن بين شوى

[ در فضيلت عقل قدسى ]

از عدم چون عقل زيبا رو گشاد * خلعتش داد و هزارش نام داد
كمترين ز آن نامهاى خوش نفس * اينكه نبود هيچ او محتاج كس
گر به صورت وا نمايد عقل رو * تيره باشد روز پيش نور او

[ حماقت از شب ديجور هم تاريك‌تر است ]

ور مثال احمقى پيدا شود * ظلمت شب پيش او روشن بود
كاو ز شب مظلم‌تر و تارىتر است * ليك خفاش شقى ظلمت خر است

[ چشم دلت را به نور حقيقت عادت ده ]

اندك اندك خوى كن با نور روز * ور نه خفاشى بمانى بىفروز

[ سياه دلان ، خواهان تاريكى شبهات هستند ]

عاشق هر جا شكال و مشكلى است * دشمن هر جا چراغ مقبلى است
ظلمت اشكال ز آن جويد دلش * تا كه افزون‌تر نمايد حاصلش
تا ترا مشغول آن مشكل كند * و ز نهاد زشت خود غافل كند