پيش او آمد هزاران مرد و زن * كاى دو عالم درج در يك پيرهن
اين تن تو گر تن مردم بدى * چون تن مردم ز خنجر گم شدى
با خودى با بىخودى دوچار زد * با خود اندر ديدهى خود خار زد
اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار * بر تن خود مىزنى آن هوش دار
ز انكه بىخود فانى است و ايمن است * تا ابد در ايمنى او ساكن است
نقش او فانى و او شد آينه * غير نقش روى غير آن جاى نه
گر كنى تف سوى روى خود كنى * ور زنى بر آينه بر خود زنى
ور ببينى روى زشت آن هم تويى * ور ببينى عيسى و مريم تويى
او نه اين است و نه آن او ساده است * نقش تو در پيش تو بنهاده است
چون رسيد اينجا سخن لب در ببست * چون رسيد اينجا قلم در هم شكست
[ كشف اسرار ، ديگر بس است ! ]
لب ببند ار چه فصاحت دست داد * دم مزن و الله اعلم بالرشاد
بر كنار بامى اى مست مدام * پست بنشين يا فرود آ و السلام
هر زمانى كه شدى تو كامران * آن دم خوش را كنار بام دان
[ هرگاه بسطى معنوى يافتى ، مغرور و سرمست مشو كه سقوط خواهى كرد ]
بر زمان خوش هراسان باش تو * همچو گنجش خفيه كن نه فاش تو
تا نيايد بر ولا ناگه بلا * ترس ترسان رو در آن مكمن هلا
ترس جان در وقت شادى از زوال * ز آن كنار بام غيب است ارتحال
گر نمىبينى كنار بام راز * روح مىبيند كه هستش اهتزاز
هر نكالى ناگهان كان آمده ست * بر كنار كنگرهى شادى بده ست
جز كنار بام خود نبود سقوط * اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
بيان سبب فصاحت و بسيار گويى آن فضول به خدمت رسول عليه الصلاة و السلام
[ ادامهء حكايت رسول ( ص ) و جوان هذيلى ]
پرتو مستى بىحد نبى * چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبى
لاجرم بسيار گو شد از نشاط * مست ادب بگذاشت آمد در خباط
[ در نكوهش باده گسارى ]
نه همه جا بىخودى شر مىكند * بىادب را مى چنان تر مىكند
[ حرمت باده ، عام است گرچه گساريدن آن براى عدهاى مفيد افتد ]
گر بود عاقل نكو فر مىشود * ور بود بد خوى بدتر مىشود
ليك اغلب چون بدند و ناپسند * بر همه مى را محرم كردهاند