گفت مستانه عيان آن ذو فنون * لا إله الا انا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال گفتندش صباح * تو چنين گفتى و اين نبود صلاح
گفت اين بار ار كنم من مشغله * كاردها بر من زنيد آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم * چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزاد مرد * هر مريدى كاردى آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت * آن وصيتهاش از خاطر برفت
نقل آمد عقل او آواره شد * صبح آمد شمع او بىچاره شد
[ خردى عقل در برابر عشق ]
عقل چون شحنهست چون سلطان رسيد * شحنهى بىچاره در كنجى خزيد
عقل سايهى حق بود حق آفتاب * سايه را با آفتاب او چه تاب
[ تمثيل در بيان حالت محو و فناى عارفانه ]
چون پرى غالب شود بر آدمى * گم شود از مرد وصف مردمى
هر چه گويد آن پرى گفته بود * زين سرى ز آن آن سرى گفته بود
چون پرى را اين دم و قانون بود * كردگار آن پرى خود چون بود
اوى او رفته پرى خود او شده * ترك بىالهام تازى گو شده
چون به خود آيد نداند يك لغت * چون پرى را هست اين ذات و صفت
پس خداوند پرى و آدمى * از پرى كى باشدش آخر كمى
[ باز چند تمثيل در بيان حالت محو و فناى عارفانه ]
شير گير ار خون نره شير خورد * تو بگويى او نكرد آن باده كرد
ور سخن پردازد از زر كهن * تو بگويى باده گفته است آن سخن
بادهاى را مى بود اين شر و شور * نور حق را نيست آن فرهنگ و زور
كه ترا از تو بكل خالى كند * تو شوى پست او سخن عالى كند
گر چه قرآن از لب پيغمبر است * هر كه گويد حق نگفت او كافر است
[ ادامهء حكايت بايزيد و مريدان ]
چون هماى بىخودى پرواز كرد * آن سخن را بايزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحير در ربود * ز آن قوىتر گفت كاول گفته بود
نيست اندر جبهام الا خدا * چند جويى بر زمين و بر سما
آن مريدان جمله ديوانه شدند * كاردها در جسم پاكش مىزدند
هر يكى چون ملحدان گرد كوه * كارد مىزد پير خود را بىستوه
هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد * باژگونه از تن خود مىدريد
يك اثر نه بر تن آن ذو فنون * و آن مريدان خسته و غرقاب خون
هر كه او سوى گلويش زخم برد * حلق خود ببريده ديد و زار مرد
و انكه او را زخم اندر سينه زد * سينهاش بشكافت و شد مردهى ابد
و آن كه آگه بود از آن صاحب قران * دل ندادش كه زند زخم گران
نيم دانش دست او را بسته كرد * جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
روز گشت و آن مريدان كاسته * نوحهها از خانهشان برخاسته