تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١

جواب گفتن مصطفى عليه الصلاة و السلام اعتراض كننده را

در حضور مصطفاى قند خو * چون ز حد برد آن عرب از گفت‌وگو
آن شه وَ النَّجْمِ و سلطان عَبَسَ * لب گزيد آن سرد دم را گفت بس

[ در محضر دانايان ، اظهار فضل مكن ]

دست مىزد بهر منعش بر دهان * چند گويى پيش داناى نهان
پيش بينا برده‌اى سرگين خشك * كه بخر اين را به جاى ناف مشك
بعر را اى گنده مغز گنده مخ * زير بينى بنهى و گويى كه اخ
اخ اخى برداشتى اى گيج گاج * تا كه كالاى بدت يابد رواج
تا فريبى آن مشام پاك را * آن چريده‌ى گلشن افلاك را
حلم او خود را اگر چه گول ساخت * خويشتن را اندكى بايد شناخت

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

ديگ را گر باز ماند امشب دهن * گربه را هم شرم بايد داشتن
خويشتن گر خفته كرد آن خوب فر * سخت بيدار است دستارش مبر
چند گويى اى لجوج بىصفا * اين فسون ديو پيش مصطفى

[ بردبارى اولياى خدا ، بسى شگرف است ]

صد هزاران حلم دارند اين گروه * هر يكى حلمى از آنها صد چو كوه
حلمشان بيدار را ابله كند * زيرك صد چشم را گمره كند
حلمشان همچون شراب خوب نغز * نغز نغزك بر رود بالاى مغز
مست را بين ز آن شراب پر شگفت * همچو فرزين مست كژ رفتن گرفت
مرد برنا ز آن شراب زود گير * در ميان راه مىافتد چو پير

[ در فضيلت بادهء ربّانى ]

خاصه اين باده كه از خم بلى است * نه ميى كه مستى او يك شبى است
آنك آن اصحاب كهف از نقل و نقل * سيصد و نه سال گم كردند عقل
ز آن زنان مصر جامى خورده‌اند * دستها را شرحه شرحه كرده‌اند
ساحران هم سكر موسى داشتند * دار را دل دار مىانگاشتند
جعفر طيار ز آن مى بود مست * ز آن گرو مىكرد بىخود پا و دست

قصه‌ى سبحانى ما اعظم شانى گفتن بايزيد و اعتراض مريدان و جواب او مر ايشان را نه بطريق گفت زبان بلكه از راه عيان

[ حكايت در بيان اينكه مست بادهء ربانى از جسم و جسمانيات خلع مىشود ]

با مريدان آن فقير محتشم * بايزيد آمد كه نك يزدان منم