تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
باز صف گوشها را منصبى * در سماع جان و اخبار و نبى
صد هزاران چشم را آن راه نيست * هيچ چشمى از سماع آگاه نيست
همچنين هر حس يك يك مىشمر * هر يكى معزول از آن كار دگر
پنج حس ظاهر و پنج اندرون * ده صف‌اند اندر قيام الصافون
هر كسى كاو از صف دين سركش است * مىرود سوى صفى كان ناخوش است

[ پايدارى اوليا در تبليغ پيام حق ]

تو ز گفتار تَعالَوْا كم مكن * كيمياى بس شگرف است اين سخن
گر مسى گردد ز گفتارت نفير * كيميا را هيچ از وى وامگير
اين زمان گر بست نفس ساحرش * گفت تو سودش كند در آخرش
قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا اى غلام * هين كه ان اللَّه يدعو للسلام

[ رياست طلب مباش ]

خواجه باز آ از منى و از سرى * سرورى جو كم طلب كن سرورى

اعتراض كردن معترضى بر رسول عليه الصلاة و السلام بر امير كردن آن هذيلى

چون پيمبر سرورى كرد از هذيل * از براى لشكر منصور خيل
بو الفضولى از حسد طاقت نداشت * اعتراض و لا نسلم بر فراشت

[ دنياداران در راه دستيابى به متاع دنيا با هم رقابت مىكنند ]

خلق را بنگر كه چون ظلمانىاند * در متاع فانيى چون فانىاند

[ متكبران دچار تفرقه‌اند ]

از تكبر جمله اندر تفرقه * مرده از جان زنده اندر مخرقه

[ كليد رهايى روح از زندان جسم ، نيايش و اعمال صالحه است ]

اين عجب كه جان به زندان اندر است * و آنگهى مفتاح زندانش به دست
پاى تا سر غرق سرگين آن جوان * مىزند بر دامنش جوى روان
دايما پهلو به پهلو بىقرار * پهلوى آرامگاه و پشت دار

[ جستجوى انسان از خداوند ، نشان حقيقت داشتن اوست ]

نور پنهان است و جستجو گواه * كز گزافه دل نمىجويد پناه

[ اگر جهان معنا نبود ، انسان در اين دنيا احساس دلتنگى نمىكرد ]

گر نبودى حبس دنيا را مناص * نه بدى وحشت نه دل جستى خلاص
وحشتت همچون موكل مىكشد * كه بجو اى ضال منهاج رشد
هست منهاج و نهان در مكمن است * يافتش رهن گزافه جستن است
تفرقه جويان جمع اندر كمين * تو در اين طالب رخ مطلوب بين

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

مردگان باغ برجسته ز بن * كان دهنده‌ى زندگى را فهم كن
چشم اين زندانيان هر دم به در * كى بدى گر نيستى كس مژده‌ور
صد هزار آلودگان آب جو * كى بدندى گر نبودى آب جو
بر زمين پهلوت را آرام نيست * ز ان كه در خانه لحاف و بسترى است
بىمقر گاهى نباشد بىقرار * بىخمار اشكن نباشد اين خمار

[ ادامهء حكايت رسول خدا و جوان هذيلى ]

گفت نه نه يا رسول اللَّه مكن * سرور لشكر مگر شيخ كهن
يا رسول اللَّه جوان ار شير زاد * غير مرد پير سر لشكر مباد