تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨

امير كردن رسول عليه الصلاة و السلام جوان هذيلى را بر سريه اى كه در آن پيران و جنگ آزمودگان بودند

[ حكايت در اينكه فضيلت آدمى به سپيدى موى و عمر دراز نيست ، بل رمز برترى انسان در عقل و تدبير است ]

يك سريه مىفرستادى رسول * بهر جنگ كافر و دفع فضول
يك جوانى را گزيد او از هذيل * مير لشكر كردش و سالار خيل

[ لزوم مديريت در ايجاد نظم در جامعه ]

اصل لشكر بىگمان سرور بود * قوم بىسرور تن بىسر بود

[ لزوم پيروى از كاملان ]

اين همه كه مرده و پژمرده‌اى * ز آن بود كه ترك سرور كرده‌اى
از كسل و ز بخل و ز ما و منى * مىكشى سر خويش را سر مىكنى
همچو استورى كه بگريزد ز بار * او سر خود گيرد اندر كوهسار
صاحبش در پى دوان كاى خيره‌سر * هر طرف گرگى است اندر قصد خر
گر ز چشمم اين زمان غايب شوى * پيشت آيد هر طرف گرگ قوى
استخوانت را بخايد چون شكر * كه نبينى زندگانى را دگر
آن مگير آخر بمانى از علف * آتش از بىهيزمى گردد تلف
هين بمگريز از تصرف كردنم * و ز گرانى بار كه جانت منم
تو ستورى هم كه نفست غالب است * حكم غالب را بود اى خود پرست

[ انسان ، مستعدّ تربيت و كسب كمالات معنوى است ]

خر نخواندت اسب خواندت ذو الجلال * اسب تازى را عرب گويد تعال
مير آخور بود حق را مصطفى * بهر استوران نفس پر جفا
قُلْ تَعالَوْا گفت از جذب كرم * تا رياضتتان دهم من رايضم

[ مربّيان بشرى در راه تربيت مردم ، رنج‌ها كشيده‌اند ]

نفسها را تا مروض كرده‌ام * زين ستوران بس لگدها خورده‌ام
هر كجا باشد رياضت باره‌اى * از لگدهايش نباشد چاره‌اى
لاجرم اغلب بلا بر انبياست * كه رياضت دادن خامان بلاست
سكسكانيد از دمم يرغا رويد * تا يواش و مركب سلطان شويد
قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا گفت رب * اى ستوران رميده از ادب
گر نيايند اى نبى غمگين مشو * ز آن دو بىتمكين تو پر از كين مشو

[ مراتب مختلف انسان‌ها از نظر روحى و شخصيتى ]

گوش بعضى زين تعالواها كر است * هر ستورى را صطبلى ديگر است
منهزم گردند بعضى زين ندا * هست هر اسبى طويله‌ى او جدا
منقبض گردند بعضى زين قصص * ز انكه هر مرغى جدا دارد قفص

[ حتى فرشتگان نيز مراتب مختلف دارند ]

خود ملايك نيز ناهمتا بدند * زين سبب بر آسمان صف صف شدند

[ تمثيل در بيان اختلاف مرتبهء انسان‌ها ]

كودكان گر چه به يك مكتب درند * در سبق هر يك ز يك بالاترند
مشرقى و مغربى را حسهاست * منصب ديدار حس چشم راست

[ تمثيلى ديگر در تبيين ابيات پيشين ]

صد هزاران گوشها گر صف زنند * جمله محتاجان چشم روشنند
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 568 | جلال الدين الرومي