از اويس و از قرن بوى عجب * مر نبى را مست كرد و پر طرب
چون اويس از خويش فانى گشته بود * آن زمينى آسمانى گشته بود
[ تمثيل در بيان مقام فنا ]
آن هليلهى پروريده در شكر * چاشنى تلخيش نبود دگر
آن هليلهى رسته از ما و منى * نقش دارد از هليله طعم نى
[ ادامهء حكايت مژده دادن ابو يزيد . . . ]
اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا چه گفت از وحى غيب آن شير مرد
قول رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم انى لاجد نفس الرحمن من قبل اليمن
گفت زين سو بوى يارى مىرسد * كاندر اين ده شهريارى مىرسد
بعد چندين سال مىزايد شهى * مىزند بر آسمانها خرگهى
رويش از گلزار حق گلگون بود * از من او اندر مقام افزون بود
چيست نامش گفت نامش بو الحسن * حليهاش وا گفت ز ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او * يك به يك وا گفت از گيسو و رو
حليههاى روح او را هم نمود * از صفات و از طريقه و جا و بود
[ بر ظواهر دل مبند كه پايدار نماند ]
حليهى تن همچو تن عاريتى است * دل بر آن كم نه كه آن يك ساعتى است
حليهى روح طبيعى هم فناست * حليهى آن جان طلب كان بر سماست
[ كالبد عارفان ، روى زمين است و روحشان در عوالم بالا سير مىكند ]
جسم او همچون چراغى بر زمين * نور او بالاى سقف هفتمين
آن شعاع آفتاب اندر وثاق * قرص او اندر چهارم چار طاق
[ تمثيلى چند در تبيين ابيات پيشين ]
نقش گل در زير بينى بهر لاغ * بوى گل بر سقف و ايوان دماغ
مرد خفته در عدن ديده فرق * عكس آن بر جسم افتاده عرق
پيرهن در مصر رهن يك حريص * پر شده كنعان ز بوى آن قميص
[ ادامهء حكايت مژده دادن ابو يزيد . . . ]
بر نبشتند آن زمان تاريخ را * از كباب آراستند آن سيخ را
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست * زاده شد آن شاه و نرد ملك باخت
از پس آن سالها آمد پديد * بو الحسن بعد وفات بايزيد
جملهى خوهاى او ز امساك و جود * آن چنان آمد كه آن شه گفته بود
[ بر دل عارفان خطا نمىرود ]
لوح محفوظ است او را پيشوا * از چه محفوظ است محفوظ از خطا
نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب * وحى حق و الله اعلم بالصواب
[ الهامات قلبى عارفان مرتبهاى از وحى الهى است ]
از پى رو پوش عامه در بيان * وحى دل گويند آن را صوفيان
وحى دل گيرش كه منظر گاه اوست * چون خطا باشد چو دل آگاه اوست
[ دل اهل ايمان به خطا نرود ]
مومنا به نظر به نور اللَّه شدى * از خطا و سهو ايمن آمدى