تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١

مژده دادن بايزيد از زادن ابو الحسن خرقانى پيش از سالها و نشان صورت او و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد

[ حكايت در روشن بينى و فرجام نگرى عارفان ]

آن شنيدى داستان بايزيد * كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد
روزى آن سلطان تقوى مىگذشت * با مريدان جانب صحرا و دشت
بوى خوش آمد مر او را ناگهان * در سواد رى ز سوى خارقان
هم بدانجا ناله‌ى مشتاق كرد * بوى را از باد استنشاق كرد
بوى خوش را عاشقانه مىكشيد * جان او از باد باده مىچشيد

[ تمثيل در بيان اينكه نفس رحمانى چگونه به شرابى روحانى مبدّل شد ]

كوزه‌اى كاو از يخابه پر بود * چون عرق بر ظاهرش پيدا شود
آن ز سردى هوا آبى شده‌ست * از درون كوزه نم بيرون نجست
باد بوى آور مر او را آب گشت * آب هم او را شراب ناب گشت

[ ادامهء حكايت مژده دادن ابو يزيد . . . ]

چون در او آثار مستى شد پديد * يك مريد او را از آن دم بر رسيد
پس بپرسيدش كه اين احوال خوش * كه برون است از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد * مىشود رويت چه حال است و نويد
مىكشى بوى و به ظاهر نيست گل * بىشك از غيب است و از گلزار كل
اى تو كام جان هر خودكامه‌اى * هر دم از غيبت پيام و نامه‌اى
هر دمى يعقوب‌وار از يوسفى * مىرسد اندر مشام تو شفا
قطره‌اى بر ريز بر ما ز آن سبو * شمه‌اى ز آن گلستان با ما بگو
خو نداريم اى جمال مهترى * كه لب ما خشك و تو تنها خورى
اى فلك پيماى چست چست خيز * ز انچه خوردى جرعه‌اى بر ما بريز
مير مجلس نيست در دوران دگر * جز تو اى شه در حريفان در نگر

[ مستى الهى را نتوان پوشانيد ]

كى توان نوشيد اين مى زير دست * مى يقين مر مرد را رسواگر است
بوى را پوشيده و مكنون كند * چشم مست خويشتن را چون كند
خود نه آن بوى است اين كاندر جهان * صد هزاران پرده‌اش دارد نهان
پر شد از تيزى او صحرا و دشت * دشت چه كز نه فلك هم بر گذشت
اين سر خم را به كهگل در مگير * كاين برهنه نيست خود پوشش پذير
لطف كن اى راز دان رازگو * آن چه بازت صيد كردش باز گو

[ ادامهء حكايت مژده دادن ابو يزيد . . . ]

گفت بوى بو العجب آمد به من * همچنان كه مر نبى را از يمن
كه محمد گفت بر دست صبا * از يمن مىآيدم بوى خدا
بوى رامين مىرسد از جان ويس * بوى يزدان مىرسد هم از اويس
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 561 | جلال الدين الرومي