بعد از آن تاجش همان دم راست شد * آن چنان كه تاج را مىخواست شد
بعد از آنش كژ همىكرد او به قصد * تاج وا مىگشت تارك جو به قصد
هشت كرت كژ بكرد آن مهترش * راست مىشد تاج بر فرق سرش
تاج ناطق گشت كاى شه ناز كن * چون فشاندى پر ز گل پرواز كن
نيست دستورى كز اين من بگذرم * پردههاى غيب اين بر هم درم
بر دهانم نه تو دست خود ببند * مر دهانم را ز گفت ناپسند
[ مشكل از خود توست ، فرافكنى مكن ]
پس ترا هر غم كه پيش آيد ز درد * بر كسى تهمت منه بر خويش گرد
ظن مبر بر ديگرى اى دوستكام * آن مكن كه مىسگاليد آن غلام
[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]
گاه جنگش با رسول و مطبخى * گاه خشمش با شهنشاه سخى
[ دشمن تو نفس تو است ، پس اين و آن را دشمن مپندار ]
همچو فرعونى كه موسى هشته بود * طفلكان خلق را سر مىربود
آن عدو در خانهى آن كوردل * او شده اطفال را گردن گسل
تو هم از بيرون بدى با ديگران * و اندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدويت اوست قندش مىدهى * و ز برون تهمت به هر كس مىنهى
همچو فرعونى تو كور و كوردل * با عدو خوش بىگناهان را مذل
چند فرعونا كشى بىجرم را * مىنوازى مر تن پر غرم را
عقل او بر عقل شاهان مىفزود * حكم حق بىعقل و كورش كرده بود
[ مهر نهادن خدا بر دل ، سبب غفلت شود ]
مهر حق بر چشم و بر گوش خرد * گر فلاطون است حيوانش كند
[ دل عارف ، پيغام حق را مىگيرد ]
حكم حق بر لوح مىآيد پديد * آن چنان كه حكم غيب بايزيد
شنيدن شيخ ابو الحسن خرقانى خبر دادن بايزيد را از بود او و احوال او
همچنان آمد كه او فرموده بود * بو الحسن از مردمان آن را شنود
كه حسن باشد مريد و امتم * درس گيرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نيز خوابش ديدهام * و ز روان شيخ اين بشنيدهام
هر صباحى رو نهادى سوى گور * ايستادى تا ضحى اندر حضور
يا مثال شيخ پيشش آمدى * يا كه بىگفتى شكالش حل شدى
تا يكى روزى بيامد با سعود * گورها را برف نو پوشيده بود
توى بر تو برفها همچون علم * قبه قبه ديد و شد جانش به غم
بانگش آمد از حظيرهى شيخ حى * ها انا ادعوك كى تسعى الى
هين بيا اين سو بر آوازم شتاب * عالم ار برف است روى از من متاب
حال او ز آن روز شد خوب و بديد * آن عجايب را كه اول مىشنيد