از رهى كه انس از آن آگاه نيست * ز انكه زين محسوس و زين اشباه نيست
[ در برابر اهل معرفت ، ادعاى كمال مكن ]
در ميان ناقدان زرقى متن * با محك اى قلب دون لافى مزن
مر محك را ره بود در نقد و قلب * كه خدايش كرد امير جسم و قلب
[ استدلالى اقناعى در اثبات روشن بين بودن عارفان ]
چون شياطين با غليظيهاى خويش * واقفند از سر ما و فكر و كيش
مسلكى دارند دزديده درون * ما ز دزديهاى ايشان سر نگون
دمبهدم خبط و زيانى مىكنند * صاحب نقب و شكاف روزنند
پس چرا جانهاى روشن در جهان * بىخبر باشند از حال نهان
در سرايت كمتر از ديوان شدند * روحها كه خيمه بر گردون زدند
[ شيطان و شيطان صفتان ، استعداد فهم اسرار الهى را ندارند ]
ديو دزدانه سوى گردون رود * از شهاب محرق او مطعون شود *
سر نگون از چرخ زير افتد چنان * كه شقى در جنگ از زخم سنان
آن ز رشك روحهاى دل پسند * از فلكشان سر نگون مىافگنند
تو اگر شلى و لنگ و كور و كر * اين گمان بر روحهاى مه مبر
[ در برابر عارفان راستين ، ياوه مگو ]
شرم دار و لاف كم زن جان مكن * كه بسى جاسوس هست آن سوى تن
دريافتن طبيبان الهى امراض دين و دل را در سيماى مريد و بيگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بىاين همه نيز از راه دل كه انهم جواسيس القلوب فجالسوهم بالصدق
[ مقايسهء طبيبان جسمانى و طبيبان روحانى ]
اين طبيبان بدن دانشورند * بر سقام تو ز تو واقفترند
تا ز قاروره همىبينند حال * كه ندانى تو از آن رو اعتلال
هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم * بو برند از تو به هر گونه سقم
پس طبيبان الهى در جهان * چون ندانند از تو بىگفت دهان
هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ * صد سقم بينند در تو بىدرنگ
اين طبيبان نو آموزند خود * كه بدين آياتشان حاجت بود
كاملان از دور نامت بشنوند * تا به قعر باد و بودت در دوند
بلكه پيش از زادن تو سالها * ديده باشندت ترا با حالها