تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣

نقصان اجراى جان و دل صوفى از طعام اللَّه

[ رستگارى در دل سختىها نهفته است ]

صوفيى از فقر چون در غم شود * عين فقرش دايه و مطعم شود
ز انكه جنت از مكاره رسته است * رحم قسم عاجزى اشكسته است

[ خود بين مردم آزار ، مشمول رحمت حق و خلق نشود ]

آن كه سرها بشكند او از علو * رحم حق و خلق نايد سوى او

[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]

اين سخن آخر ندارد و آن جوان * از كمى اجراى نان شد ناتوان

[ كاستن از نفسانيات به بالندگى روح كمك كند ]

شاد آن صوفى كه رزقش كم شود * آن شبه‌ش در گردد و او يم شود
ز آن جراى خاص هرك آگاه شد * او سزاى قرب و اجرى گاه شد

[ هرگاه طعام معنوى نباشد ، زيان و خسران ببار آيد ]

ز آن جراى روح چون نقصان شود * جانش از نقصان آن لرزان شود

[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]

پس بداند كه خطايى رفته است * كه سمن زار رضا آشفته است
همچنانك آن شخص از نقصان كشت * رقعه سوى صاحب خرمن نبشت
رقعه‌اش بردند پيش مير داد * خواند آن رقعه جوابى وا نداد
گفت او را نيست الا درد لوت * پس جواب احمق اوليتر سكوت
نيستش درد فراق و وصل هيچ * بند فرع است او نجويد اصل هيچ
احمق است و مرده‌ى ما و منى * كز غم فرعش فراغ اصل نى

[ تمثيل در بيان شخصيت انسان مادّى و انسان الهى ]

آسمانها و زمين يك سيب دان * كز درخت قدرت حق شد عيان
تو چو كرمى در ميان سيب در * و ز درخت و باغبانى بىخبر
آن يكى كرمى دگر در سيب هم * ليك جانش از برون صاحب علم
جنبش او واشكافد سيب را * بر نتابد سيب آن آسيب را
بر دريده جنبش او پرده‌ها * صورتش كرم است و معنى اژدها

[ گذر انسان از مرحلهء غريزى به مرتبهء ملكوتى به زبان تمثيل ]

آتشى كاول ز آهن مىجهد * او قدم بس سست بيرون مىنهد
دايه‌اش پنبه‌ست اول ليك اخير * مىرساند شعله‌ها او تا اثير
مرد اول بسته‌ى خواب و خور است * آخر الامر از ملايك برتر است
در پناه پنبه و كبريتها * شعله و نورش بر آيد بر سها
عالم تاريك روشن مىكند * كنده‌ى آهن به سوزن مىكند

[ نارسايى تمثيلات در بيان مسائل باطنى ]

گر چه آتش نيز هم جسمانى است * نه ز روح است و نه از روحانى است

[ جسم در برابر روح ، ناچيز است ]

جسم را نبود از آن عز بهره‌اى * جسم پيش بحر جان چون قطره‌اى

[ بالندگى جسم از روح است ]

جسم از جان روز افزون مىشود * چون رود جان جسم بين چون مىشود

[ تجرّد روح به زبان تمثيل ]

حد جسمت يك دو گز خود بيش نيست * جان تو تا آسمان جولان كنى است