نقصان اجراى جان و دل صوفى از طعام اللَّه
[ رستگارى در دل سختىها نهفته است ]
صوفيى از فقر چون در غم شود * عين فقرش دايه و مطعم شود
ز انكه جنت از مكاره رسته است * رحم قسم عاجزى اشكسته است
[ خود بين مردم آزار ، مشمول رحمت حق و خلق نشود ]
آن كه سرها بشكند او از علو * رحم حق و خلق نايد سوى او
[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]
اين سخن آخر ندارد و آن جوان * از كمى اجراى نان شد ناتوان
[ كاستن از نفسانيات به بالندگى روح كمك كند ]
شاد آن صوفى كه رزقش كم شود * آن شبهش در گردد و او يم شود
ز آن جراى خاص هرك آگاه شد * او سزاى قرب و اجرى گاه شد
[ هرگاه طعام معنوى نباشد ، زيان و خسران ببار آيد ]
ز آن جراى روح چون نقصان شود * جانش از نقصان آن لرزان شود
[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]
پس بداند كه خطايى رفته است * كه سمن زار رضا آشفته است
همچنانك آن شخص از نقصان كشت * رقعه سوى صاحب خرمن نبشت
رقعهاش بردند پيش مير داد * خواند آن رقعه جوابى وا نداد
گفت او را نيست الا درد لوت * پس جواب احمق اوليتر سكوت
نيستش درد فراق و وصل هيچ * بند فرع است او نجويد اصل هيچ
احمق است و مردهى ما و منى * كز غم فرعش فراغ اصل نى
[ تمثيل در بيان شخصيت انسان مادّى و انسان الهى ]
آسمانها و زمين يك سيب دان * كز درخت قدرت حق شد عيان
تو چو كرمى در ميان سيب در * و ز درخت و باغبانى بىخبر
آن يكى كرمى دگر در سيب هم * ليك جانش از برون صاحب علم
جنبش او واشكافد سيب را * بر نتابد سيب آن آسيب را
بر دريده جنبش او پردهها * صورتش كرم است و معنى اژدها
[ گذر انسان از مرحلهء غريزى به مرتبهء ملكوتى به زبان تمثيل ]
آتشى كاول ز آهن مىجهد * او قدم بس سست بيرون مىنهد
دايهاش پنبهست اول ليك اخير * مىرساند شعلهها او تا اثير
مرد اول بستهى خواب و خور است * آخر الامر از ملايك برتر است
در پناه پنبه و كبريتها * شعله و نورش بر آيد بر سها
عالم تاريك روشن مىكند * كندهى آهن به سوزن مىكند
[ نارسايى تمثيلات در بيان مسائل باطنى ]
گر چه آتش نيز هم جسمانى است * نه ز روح است و نه از روحانى است
[ جسم در برابر روح ، ناچيز است ]
جسم را نبود از آن عز بهرهاى * جسم پيش بحر جان چون قطرهاى
[ بالندگى جسم از روح است ]
جسم از جان روز افزون مىشود * چون رود جان جسم بين چون مىشود
[ تجرّد روح به زبان تمثيل ]
حد جسمت يك دو گز خود بيش نيست * جان تو تا آسمان جولان كنى است