تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
تا به بغداد و سمرقند اى همام * روح را اندر تصور نيم گام
دو درم سنگ است پيه چشمتان * نور روحش تا عنان آسمان
نور بىاين چشم مىبيند به خواب * چشم بىاين نور چه بود جز خراب
جان ز ريش و سبلت تن فارغ است * ليك تن بىجان بود مردار و پست

[ از ظواهر بگذر تا روح متعالى بيابى ]

بار نامه‌ى روح حيوانى است اين * پيشتر رو روح انسانى ببين
بگذر از انسان هم و از قال و قيل * تا لب درياى جان جبرئيل

[ مقام والاى روح قدسى ]

بعد از آنت جان احمد لب گزد * جبرئيل از بيم تو واپس خزد
گويد ار آيم به قدر يك كمان * من به سوى تو بسوزم در زمان

آشفتن آن غلام از نارسيدن جواب رقعه از قبل پادشاه

[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]

اين بيابان خود ندارد پا و سر * بىجواب نامه خسته‌ست آن پسر
كاى عجب چونم نداد آن شه جواب * يا خيانت كرد رقعه بر ز تاب
رقعه پنهان كرد و ننمود آن به شاه * كاو منافق بود و آبى زير كاه
رقعه‌ى ديگر نويسم ز آزمون * ديگرى جويم رسول ذو فنون
بر امير و مطبخى و نامه بر * عيب بنهاده ز جهل آن بىخبر
هيچ گرد خود نمىگردد كه من * كژروى كردم چو اندر دين شمن

كژ وزيدن باد بر سليمان عليه السلام به سبب زلت او

[ حكايت در نكوهش فرافكنى و نقّادى نكردن خود ]

باد بر تخت سليمان رفت كژ * پس سليمان گفت بادا كژ مغژ
باد هم گفت اى سليمان كژ مرو * ور روى كژ از كژم خشمين مشو
اين ترازو بهر اين بنهاد حق * تا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو كم كنى من كم كنم * تا تو با من روشنى من روشنم
همچنين تاج سليمان ميل كرد * روز روشن را بر او چون ليل كرد
گفت تاجا كژ مشو بر فرق من * آفتابا كم مشو از شرق من
راست مىكرد او به دست آن تاج را * باز كژ مىشد بر او تاج اى فتى
هشت بارش راست كرد و گشت كژ * گفت تاجا چيست آخر كژ مغژ
گفت اگر صد ره كنى تو راست من * كژ روم چون كژ روى اى موتمن
پس سليمان اندرونه راست كرد * دل بر آن شهوت كه بودش كرد سرد