تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
اين مگير از فرع اين از اصل گير * بر كمان كم زن كه از بازوست تير

[ فقط اسباب را مبين ، بل مسبّب الاسباب را نيز ببين ]

ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ابتلاست * بر نبى كم نه گنه كان از خداست
آب از سر تيره است اى خيره چشم * پيشتر بنگر يكى بگشاى چشم

[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]

شد ز خشم و غم درون بقعه‌اى * سوى شه بنوشت خشمين رقعه‌اى
اندر آن رقعه ثناى شاه گفت * گوهر جود و سخاى شاه سفت
كاى ز بحر و ابر افزون كف تو * در قضاى حاجت حاجات جو
ز انكه ابر آن چه دهد گريان دهد * كف تو خندان پياپى خوان نهد
ظاهر رقعه اگر چه مدح بود * بوى خشم از مدح اثرها مىنمود

[ هرگاه آدمى از نور فطرت جدا شود همهء كارهايش زشت و بىرونق گردد ]

ز آن همه كار تو بىنور است و زشت * كه تو دورى دور از نور سرشت

[ بازار فرومايگان ، سرانجام از رونق بيفتد ]

رونق كار خسان كاسد شود * همچو ميوه‌ى تازه زو فاسد شود

[ شكوه دنيوى به محاق رود ]

رونق دنيا بر آرد زو كساد * ز انكه هست از عالم كون و فساد

[ ارتباط درونى قلب‌ها ]

خوش نگردد از مديحى سينه‌ها * چون كه در مداح باشد كينه‌ها

[ با آلايش درون ، ذكر و نيايش چه حاصل ؟ ! ]

اى دل از كين و كراهت پاك شو * و آن گهان الحمد خوان چالاك شو
بر زبان الحمد و اكراه درون * از زبان تلبيس باشد يا فسون
و آنگهان گفته خدا كه ننگرم * من به ظاهر من به باطن ناظرم

حكايت آن مداح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مىكرد و بوى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مىنمود كه آن شكرها لاف است و دروغ

[ حكايت در اينكه اگر باطن فردى ، پاك و نورانى باشد آثار آن به صورت اعمال صالح در ظاهرش آشكار گردد ]

آن يكى با دلق آمد از عراق * باز پرسيدند ياران از فراق
گفت آرى بد فراق الا سفر * بود بر من بس مبارك مژده‌ور
كه خليفه داد ده خلعت مرا * كه قرينش باد صد مدح و ثنا
شكرها و مدحها بر مىشمرد * تا كه شكر از حد و اندازه ببرد
پس بگفتندش كه احوال نژند * بر دروغ تو گواهى مىدهند
تن برهنه سر برهنه سوخته * شكر را دزديده يا آموخته
كو نشان شكر و حمد مير تو * بر سر و بر پاى بىتوفير تو
گر زبانت مدح آن شه مىتند * هفت اندامت شكايت مىكند
در سخاى آن شه و سلطان جود * مر ترا كفشى و شلوارى نبود
گفت من ايثار كردم آن چه داد * مير تقصيرى نكرد از افتقاد
بستدم جمله‌ى عطاها از امير * بخش كردم بر يتيم و بر فقير
مال دادم بستدم عمر دراز * در جزا زيرا كه بودم پاك باز