تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
بو مسيلم گفت خود من احمدم * دين احمد را به فن بر هم زدم
بو مسيلم را بگو كم كن بطر * غره‌ى اول مشو آخر نگر

[ لزوم تأسّى به راهنمايانِ صالح ]

اين قلاووزى مكن از حرص جمع * پس روى كن تا رود در پيش شمع
شمع مقصد را نمايد همچو ماه * كاين طرف دانه ست يا خود دامگاه
گر بخواهى ور نخواهى با چراغ * ديده گردد نقش باز و نقش زاغ

[ مبادا مفتون سياهكاران صالح‌نما شوى ]

ور نه اين زاغان دغل افروختند * بانگ بازان سپيد آموختند
بانگ هدهد گر بياموزد فتى * راز هدهد كو و پيغام سبا
بانگ بر رسته ز بر بسته بدان * تاج شاهان را ز تاج هدهدان
حرف درويشان و نكته‌ى عارفان * بسته‌اند اين بىحيايان بر زبان
هر هلاك امت پيشين كه بود * ز انكه چندل را گمان بردند عود

[ حرص و آز ، قوّهء شناخت آدمى را محو مىكند ]

بودشان تمييز كان مظهر كند * ليك حرص و آز كور و كر كند

[ واى به حال كسى كه از فرط حرص ، بىتمييز شده است ]

كورى كوران ز رحمت دور نيست * كورى حرص است كان معذور نيست

[ حسود ، آمرزيده نيست ]

چار ميخ شه ز رحمت دور نى * چار ميخ حاسدى مغفور نى

[ لزوم هشيارى نسبت به دام گستريها ]

ماهيا آخر نگر بنگر به شست * بد گلويى چشم آخر بينت بست

[ مانند ابليس ، بينش تك بعدى نداشته باش ]

با دو ديده اول و آخر ببين * هين مباش اعور چو ابليس لعين
اعور آن باشد كه حالى ديد و بس * چون بهايم بىخبر از باز پس

[ تمثيل‌هايى فقهى در بيان اهميت بينش ]

چون دو چشم گاو در جرم تلف * همچو يك چشم است كش نبود شرف
نصف قيمت ارزد آن دو چشم او * كه دو چشمش راست مسند چشم تو
ور كنى يك چشم آدم زاده‌اى * نصف قيمت لايق است از جاده‌اى
ز انكه چشم آدمى تنها به خود * بىدو چشم يار كارى مىكند
چشم خر چون اولش بىآخر است * گردو چشمش هست حكمش اعور است

[ ادامهء حكايت ترك الجواب جواب . . . ]

اين سخن پايان ندارد و آن خفيف * مىنويسد رقعه در طمع رغيف

بقيه‌ى قصه‌ى نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجرى

رفت پيش از نامه پيش مطبخى * كاى بخيل از مطبخ شاه سخى
دور از او و ز همت او كاين قدر * از جرىام آيدش اندر نظر
گفت بهر مصلحت فرموده است * نه براى بخل و نه تنگى دست
گفت دهليزى است و الله اين سخن * پيش شه خاك است هم زر كهن
مطبخى ده گونه حجت بر فراشت * او همه رد كرد از حرصى كه داشت
چون جرى كم آمدش در وقت چاشت * زد بسى تشنيع او سودى نداشت
گفت قاصد مىكنيد اينها شما * گفت نه كه بنده فرمانيم ما