تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦

تفسير فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى قُلْنا لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى

[ مكر مكّاران ، عيان شود ]

گفت موسى سحر هم حيران كنى است * چون كنم كاين خلق را تمييز نيست
گفت حق تمييز را پيدا كنم * عقل بىتمييز را بينا كنم
گر چه چون دريا بر آوردند كف * موسيا تو غالب آيى لا تَخَفْ
بود اندر عهد خود سحر افتخار * چون عصا شد مار آنها گشت عار
هر كسى را دعوى حسن و نمك * سنگ مرگ آمد نمكها را محك
سحر رفت و معجزه‌ى موسى گذشت * هر دو را از بام بود افتاد طشت
بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند * بانگ طشت دين بجز رفعت چه ماند

[ وقتى مردم معيار تشخيص نداشته باشند ، بازار شيادان گرم مىشود ]

چون محك پنهان شده‌ست از مرد و زن * در صف آ اى قلب و اكنون لاف‌زن
وقت لاف است محك چون غايب است * مىبرندت از عزيزى دست دست

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

قلب مىگويد ز نخوت هر دمم * اى زر خالص من از تو كى كمم
زر همىگويد بلى اى خواجه‌تاش * ليك مىآيد محك آماده باش

[ مرگ جسمانى به روح اهل ايمان ، خللى در نياورد ]

مرگ تن هديه‌ست بر اصحاب راز * زر خالص را چه نقصان است گاز

[ اى رياكار ! پيش از رسوايى به خود آى ]

قلب اگر در خويش آخر بين بدى * آن سيه كاخر شد او اول شدى
چون شدى اول سيه اندر لقا * دور بودى از نفاق و از شقا
كيمياى فضل را طالب بدى * عقل او بر زرق او غالب بدى

[ نجات رياكاران نيز اميد مىرود به شرط آنكه به خود آيند ]

چون شكسته دل شدى از حال خويش * جابر اشكستگان ديدى به پيش
عاقبت را ديد و او اشكسته شد * از شكسته بند در دم بسته شد
فضل مسها را سوى اكسير راند * آن زر اندود از كرم محروم ماند

[ رياكاران مصرّ بر ريا سرانجام رسوا شوند ]

اى زر اندوده مكن دعوى ببين * كه نماند مشتريت اعمى چنين
نور محشر چشمشان بينا كند * چشم بندى ترا رسوا كند

[ بكوش كه از افراد صالح و ناصالح ، عبرت بيآموزى ]

بنگر آنها را كه آخر ديده‌اند * حسرت جانها و رشك ديده‌اند
بنگر آنها را كه حالى ديده‌اند * سر فاسد ز اصل سر ببريده‌اند

[ براى افراد فاقد كمال ، ارزش و ضد ارزش يكسان است ]

پيش حالى بين كه در جهل است و شك * صبح صادق صبح كاذب هر دو يك

[ مواظب گندم‌نمايان جو فروش باش ]

صبح كاذب صد هزاران كاروان * داد بر باد هلاكت اى جوان
نيست نقدى كش غلط انداز نيست * واى آن جان كش محك و گاز نيست

زجر مدعى از دعوى و امر كردن او را به متابعت

[ نمونه‌اى تاريخى از گندم نمايان جوفروش ]