تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
ديد طين آدم و دينش نديد * اين جهان ديد آن جهان بينش نديد
فضل مردان بر زنان اى بو شجاع * نيست بهر قوت و كسب و ضياع
ور نه شير و پيل را بر آدمى * فضل بودى بهر قوت اى عمى
فضل مردان بر زن اى حالى پرست * ز آن بود كه مرد پايان بين‌تر است
مرد كاندر عاقبت بينى خم است * او ز اهل عاقبت چون زن كم است

[ دنيا دو نوع بانگ دارد ، يك بانگش گويد : مفتون من مشو و بانگ ديگرش گويد : به جاودانگى من اعتماد كن ]

از جهان دو بانگ مىآيد به ضد * تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نشور اتقيا * و آن يكى بانگش فريب اشقيا
من شكوفه‌ى خارم اى خوش گرم‌دار * گل بريزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشكوفه‌ش كه اينك گل فروش * بانگ خار او كه سوى ما مكوش
اين پذيرفتى بماندى ز آن دگر * كه محب از ضد محبوب است كر
آن يكى بانگ اين كه اينك حاضرم * بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
حاضرىام هست چون مكر و كمين * نقش آخر ز آينه‌ى اول ببين
چون يكى زين دو جوال اندر شدى * آن دگر را ضد و نادر خور شدى
اى خنك آن كاو ز اول آن شنيد * كش عقول و مسمع مردان شنيد

[ آدمى به هر مسلك و حالتى عادت كند عقايد تازه و احوال نو را طرد مىكند ]

خانه خالى يافت و جارا او گرفت * غير آنش كژ نمايد يا شگفت

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

كوزه‌ى نو كاو به خود بولى كشيد * آن خبث را آب نتواند بريد

[ تجانس روحى ، جاذبهء متقابل ايجاد كند ]

در جهان هر چيز چيزى مىكشد * كفر كافر را و مرشد را رشد

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

كهربا هم هست و مغناطيس هست * تا تو آهن يا كهى آيى به شست
برد مغناطيست ار تو آهنى * ور كهى بر كهربا بر مىتنى
آن يكى چون نيست با اخيار يار * لاجرم شد پهلوى فجار جار

[ تمثيلى تاريخى در تبيين ابيات پيشين ]

هست موسى پيش قبطى بس ذميم * هست هامان پيش سبطى بس رجيم
جان هامان جاذب قبطى شده * جان موسى طالب سبطى شده

[ تمثيلى ديگر در تبيين ابيات پيشين ]

معده‌ى خر كه كشد در اجتذاب * معده‌ى آدم جذوب گندم آب
گر تو نشناسى كسى را از ظلام * بنگر اوراك اوش سازيده ست امام

بيان آن كه عارف را غذايى است از نور حق كه ابيت عند ربى يطعمنى و يسقينى و قوله الجوع طعام اللَّه يحيى به ابدان الصديقين اى فى الجوع يصل طعام اللَّه

[ تجانس روحى ، جاذبهء متقابل ايجاد كند ]

ز انكه هر كره پى مادر رود * تا بدان جنسيت‌اش پيدا شود
آدمى را شير از سينه رسد * شير خر از نيم زيرينه رسد

[ در عدالت الهى نه از جبر خبرى هست و نه از ستمكارى ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 554 | جلال الدين الرومي