تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
تيغ دادن در كف زنگى مست * به كه آيد علم ناكس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران * فتنه آمد در كف بد گوهران
پس غزا زين فرض شد بر مومنان * تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون تنش شمشير او * واستان شمشير را ز آن زشت خو

[ واى از آن روزى كه نادان‌هاى گستاخ به حكومت رسند ]

آن چه منصب مىكند با جاهلان * از فضيحت كى كند صد ارسلان
عيب او مخفى است چون آلت بيافت * مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و كژدم پر شود * چون كه جاهل شاه حكم مر شود
مال و منصب ناكسى كارد به دست * طالب رسوايى خويش او شده‌ست

[ حكّام نادان ، نظام مالى جامعه را پريشان مىكنند ]

يا كند بخل و عطاها كم دهد * يا سخا آرد به ناموضع نهد

[ در حكومت نادان‌ها ، هيچ چيز سر جاى خودش نيست ]

شاه را در خانه‌ى بىذق نهد * اين چنين باشد عطا كاحمق دهد
حكم چون در دست گم راهى فتاد * جاه پنداريد در چاهى فتاد

[ حكّام نادان ، هماره در حال فتنه‌جويى و ايجاد بلوا هستند ]

ره نمىداند قلاووزى كند * جان زشت او جهان سوزى كند

[ نقد مدعيان هدايت مردم ]

طفل راه فقر چون پيرى گرفت * پى روان را غول ادبارى گرفت
كه بيا كه ماه بنمايم ترا * ماه را هرگز نديد آن بىصفا
چون نمايى چون نديده ستى به عمر * عكس مه در آب هم اى خام غمر

[ وقتى حكومت در دست احمقان باشد ، فرهيختگان منزوى شوند ]

احمقان سرور شده‌ستند و ز بيم * عاقلان سرها كشيده در گليم

تفسير يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ

[ در بيان اينكه صالحان نبايد خود را منزوى كنند و مردم را در دست حكّام ستمگر ، تنها گذارند ]

خواند مزمل نبى را زين سبب * كه برون آى از گليم اى بو الهرب
سر مكش اندر گليم و رو مپوش * كه جهان جسمى است سر گردان تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدعى * كه تو دارى شمع وحى شعشعى
هين قُمِ اللَّيْلَ كه شمعى اى همام * شمع اندر شب بود اندر قيام
بىفروغت روز روشن هم شب است * بىپناهت شير اسير ارنب است
باش كشتيبان در اين بحر صفا * كه تو نوح ثانيى اى مصطفى
ره شناسى مىببايد با لباب * هر رهى را خاصه اندر راه آب
خيز بنگر كاروان ره زده * هر طرف غولى است كشتيبان شده
خضر وقتى غوث هر كشتى توى * همچو روح اللَّه مكن تنها روى
پيش اين جمعى چو شمع آسمان * انقطاع و خلوت آرى را بمان
وقت خلوت نيست اندر جمع آى * اى هدى چون كوه قاف و تو هماى

[ اى صالح سالك به مخالفت‌هاى اشرار توجه مكن و به روشنگرى خود ادامه بده ]

بدر بر صدر فلك شد شب روان * سير را نگذارد از بانگ سگان