خرده كاريهاى علم هندسه * يا نجوم و علم طب و فلسفه
كه تعلق با همين دنياستش * ره به هفتم آسمان بر نيستش
اين همه علم بناى آخور است * كه عماد بود گاو و اشتر است
بهر استبقاى حيوان چند روز * نام آن كردند اين گيجان رموز
[ صاحبدلان ، واقف به راهها و منازل الهىاند ]
علم راه حق و علم منزلش * صاحب دل داند آن را يا دلش
[ انسان ، آميزهاى از عقل و شهوت است ]
پس در اين تركيب حيوان لطيف * آفريد و كرد با دانش اليف
[ هرگاه آدمى فقط به جنبهء حيوانى خود بپردازد ، پستتر از حيوان شود ]
نام كَالْأَنْعامِ كرد آن قوم را * ز انكه نسبت كو به يقظه نوم را
[ غفلت ، بر حيوان صفتان حاكم است ]
روح حيوانى ندارد غير نوم * حسهاى منعكس دارند قوم
[ هرگاه حجاب غفلت واپس رود ، اهل غفلت به تيره روزى خود واقف شوند ]
يقظه آمد نوم حيوانى نماند * انعكاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آن كه خواب او را ربود * چون شد او بيدار عكسيت نمود
لاجرم اسفل بود از سافلين * ترك او كن لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ
در تفسير اين آيت كه وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً
و قوله
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً
[ انسان حيوان سيرت ، استعدادهاى مثبت خود را از دست داده است ]
ز انكه استعداد تيديل و نبرد * بودش از پستى و آن را فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست * عذر او اندر بهيمى روشنى است
[ هرگاه انسان استعداد زندگى پاك را از دست دهد ، هر چه پيشرفت كند بر غفلتش افزوده گردد ]
زو چو استعداد شد كان رهبر است * هر غذايى كاو خورد مغز خر است
[ تمثيلى براى تبيين بيت پيشين ]
گر بلاذر خورد او افيون شود * سكته و بىعقلىاش افزون شود
[ گروه سوم : انسانهاى ميانين ]
ماند يك قسم دگر اندر جهاد * نيم حيوان نيم حى با رشاد
[ انسان ميانين ، مدام در كشمكش و چالش درونى است ]
روز و شب در جنگ و اندر كش مكش * كرده چاليش آخرش با اولش
چاليش عقل با نفس همچون تنازع مجنون با ناقه ، ميل مجنون سوى حره ميل ناقه واپس سوى كرده ، چنان كه گفت مجنون هوى ناقتى خلفى و قدامى الهوى و انى و اياها لمختلفان
[ حكايت در كشمكش عقل و نفس امّاره ]
همچو مجنوناند و چون ناقهاش يقين * مىكشد آن پيش و اين واپس به كين
ميل مجنون پيش آن ليلى روان * ميل ناقه پس پى كره دوان