تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
گفت اندر تو چه خاصيت بود * گفت من رستم مكان ويران شود
من كه خروبم خراب منزلم * هادم بنياد اين آب و گلم
پس سليمان آن زمان دانست زود * كه اجل آمد سفر خواهد نمود
گفت تا من هستم اين مسجد يقين * در خلل نايد ز آفات زمين
تا كه من باشم وجود من بود * مسجد اقصى مخلخل كى شود
پس كه هدم مسجد ما بىگمان * نبود الا بعد مرگ ما بدان

[ استنتاج از حكايت سليمان ]

مسجد است آن دل كه جسمش ساجد است * يار بد خروب هر جا مسجد است
يار بد چون رست در تو مهر او * هين از او بگريز و كم كن گفت‌وگو
بر كن از بيخش كه گر سر بر زند * مر ترا و مسجدت را بر كند
عاشقا خروب تو آمد كژى * همچو طفلان سوى كژ چون مىغژى
خويش مجرم دان و مجرم گو مترس * تا ندزدد از تو آن استاد درس

[ اعتراف به تقصير خود ، راه راستگارى است ]

چون بگويى جاهلم تعليم ده * اين چنين انصاف از ناموس به
از پدر آموز اى روشن جبين * رَبَّنا گفت و ظَلَمْنا پيش از اين
نه بهانه كرد و نه تزوير ساخت * نه لواى مكر و حيلت بر فراخت
باز آن ابليس بحث آغاز كرد * كه بدم من سرخ رو كرديم زرد
رنگ رنگ تست صباغم تويى * اصل جرم و آفت و داغم تويى

[ نقد مشرب جبريان ]

هين بخوان رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي * تا نگردى جبرى و كژ كم تنى
بر درخت جبر تا كى بر جهى * اختيار خويش را يك سو نهى
همچو آن ابليس و ذريات او * با خدا در جنگ و اندر گفت‌وگو
چون بود اكراه با چندان خوشى * كه تو در عصيان همى دامن كشى
آن چنان خوش كس رود در مكرهى * كس چنان رقصان دود در گمرهى
بيست مرده جنگ مىكردى در آن * كت همىدادند پند آن ديگران
كه صواب اين است و راه اين است و بس * كى زند طعنه مرا جز هيچ كس
كى چنين گويد كسى كو مكره است * چون چنين جنگد كسى كاو بىره ست
هر چه نفست خواست دارى اختيار * هر چه عقلت خواست آرى اضطرار

[ زرنگىهاى دنيوى را كنار بگذار و عاشقى پيشه كن ]

داند او كاو نيك بخت و محرم است * زيركى ز ابليس و عشق از آدم است
زيركى سباحى آمد در بحار * كم رهد غرق است او پايان كار
هل سباحت را رها كن كبر و كين * نيست جيحون نيست جو درياست اين
و آن گهان درياى ژرف بىپناه * در ربايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتى بود بهر خواص * كم بود آفت بود اغلب خلاص

[ دست از زيركىهاى دنيوى بدار و به جايش حيرت عارفانه اختيار كن ]

زيركى به فروش و حيرانى بخر * زيركى ظن است و حيرانى نظر

[ عقل جزئى را فداى حقيقت كن ]

عقل قربان كن به پيش مصطفى * حَسْبِيَ اللَّهُ گو كه الله‌ام كفى

[ تمثيل براى تبيين بيت پيشين ]