قاعدهى هر روز را مىجست شاه * كه ببيند مسجد اندر نو گياه
[ دل روشن ، احوالى را تشخيص مىدهد كه عامّه از تمييز آن ناتواناند ]
دل ببيند سر بدان چشم صفى * آن حشايش كه شد از عامه خفى
قصهى صوفى كه در ميان گلستان سر بر زانو مراقب بود يارانش گفتند سر بر آور تفرج كن بر گلستان و رياحين و مرغان و آثار رحمه اللَّه تعالى
[ حكايت در اينكه زيبايى بيرونى ، بازتاب ضعيفى از زيبايى درونى است ]
صوفيى در باغ از بهر گشاد * صوفيانه روى بر زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول * شد ملول از صورت خوابش فضول
كه چه خسبى آخر اندر رز نگر * اين درختان بين و آثار و خضر
امر حق بشنو كه گفته ست انظروا * سوى اين آثار رحمت آر رو
گفت آثارش دل است اى بو الهوس * آن برون آثار آثار است و بس
باغها و سبزهها در عين جان * بر برون عكسش چو در آب روان
آن خيال باغ باشد اندر آب * كه كند از لطف آب آن اضطراب
باغها و ميوهها اندر دل است * عكس لطف آن بر اين آب و گل است
گر نبودى عكس آن سرو سرور * پس نخواندى ايزدش دار الغرور
[ دنيا ، خيالى بيش نيست ]
اين غرور آن است يعنى اين خيال * هست از عكس دل و جان رجال
جمله مغروران بر اين عكس آمده * بر گمانى كاين بود جنتكده
مىگريزند از اصول باغها * بر خيالى مىكنند آن لاغها
چون كه خواب غفلت آيدشان به سر * راست بينند و چه سود است آن نظر
پس به گورستان غريو افتاد و آه * تا قيامت زين غلط وا حسرتاه
[ در اهميت مرگ اختيارى ]
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد * يعنى او از اصل اين رز بوى برد
قصهى رستن خروب در گوشهى مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
[ اى سالك مواظب باش در معبد دلت ، گياه ويرانگر هوى و هوس نرويد و نبالد ]
پس سليمان ديد اندر گوشهاى * نو گياهى رسته همچون خوشهاى
ديد بس نادر گياهى سبز و تر * مىربود آن سبزىاش نور از بصر
پس سلامش كرد در حال آن حشيش * او جوابش گفت و بشكفت از خوشيش
گفت نامت چيست بر گو بىدهان * گفت خروب است اى شاه جهان