تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
همچو كنعان سر ز كشتى وامكش * كه غرورش داد نفس زيركش
كه بر آيم بر سر كوه مشيد * منت نوحم چرا بايد كشيد
چون رمى از منتش اى بىرشد * كه خدا هم منت او مىكشد
چون نباشد منتش بر جان ما * چون كه شكر و منتش گويد خدا
تو چه دانى اى غراره‌ى پر حسد * كه نهادن منت او را مىرسد
كاشكى او آشنا ناموختى * تا طمع در نوح و كشتى دوختى

[ كاش انسان همين علم ناقص را هم نمىداشت و خود را تسليم اوليا مىكرد ]

كاش چون طفل از حيل جاهل بدى * تا چو طفلان چنگ در مادر زدى
يا به علم نقل كم بودى ملى * علم وحى دل ربودى از ولى

[ محفوظات بوالفضولانه كجا و شهود عارفانه كجا ؟ ! ]

با چنين نورى چو پيش آرى كتاب * جان وحى آساى تو آرد عتاب
چون تيمم با وجود آب دان * علم نقلى با دم قطب زمان

[ ابلهى عارفانه ، از بند تعلقات دنيا رستن است ]

خويش ابله كن تبع مىرو سپس * رستگى زين ابلهى يا بى و بس
اكثر اهل الجنة البله اى پدر * بهر اين گفته ست سلطان البشر
زيركى چون كبر و باد انگيز تست * ابلهى شو تا بماند دل درست
ابلهى نه كاو به مسخرگى دو توست * ابلهى كاو واله و حيران هوست
ابلهانند آن زنان دست بر * از كف ابله وز رخ يوسف نذر

[ عقل را فداى عشق حضرت معشوق كن ]

عقل را قربان كن اندر عشق دوست * عقلها بارى از آن سوى است كاوست

[ احمقان حقيقى آنان‌اند كه خود را مىپرستند و حضرت معشوق را رها كرده‌اند ]

عقلها آن سو فرستاده عقول * مانده اين سو كه نه معشوق است گول

[ از حيرت عارفانه ، بيشمار عقل سر بر مىآورد ]

زين سر از حيرت گر اين عقلت رود * هر سر مويت سر و عقلى شود

[ از حيرت عارفانه ، رنج نمىخيزد ، بل گلزار معارف مىرويد ]

نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ * كه دماغ و عقل رويد دشت و باغ
سوى دشت از دشت نكته بشنوى * سوى باغ آيى شود نخلت روى

[ لزوم ترك خود بينى و پيروى از راهنماى صادق ]

اندر اين ره ترك كن طاق و طرنب * تا قلاووزت نجنبد تو مجنب
هر كه او بىسر بجنبد دم بود * جنبشش چون جنبش كژدم بود

[ نفس امّاره را مهار كن ]

كژرو و شب كور و زشت و زهرناك * پيشه‌ى او خستن اجسام پاك
سر بكوب آن را كه سرش اين بود * خلق و خوى مستمرش اين بود
خود صلاح اوست آن سر كوفتن * تا رهد جان ريزه‌اش ز آن شوم تن

[ سلاح را از دست ديوانه‌اى به نام نفس امّاره ، بگير ]

واستان از دست ديوانه سلاح * تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نه ، ببند * دست او را ور نه آرد صد گزند

بيان آن كه حصول علم و مال و جاه مر بد گوهران را فضيحت اوست و چون شمشيرى است كه افتاده ست به دست راه زن

[ علم و امكانات در دست شريران ، فتنه مىانگيزد ]

بد گهر را علم و فن آموختن * دادن تيغ است دست راه زن