تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
گر شدى محسوس جذاب و مهار * پس نماندى اين جهان دار الغرار
گبر ديدى كاو پى سگ مىرود * سخره‌ى ديو ستنبه مىشود
در پى او كى شدى مانند هيز * پاى خود را وا كشيدى گبر نيز
گاو گر واقف ز قصابان بدى * كى پى ايشان بدان دكان شدى
يا بخوردى از كف ايشان سبوس * يا بدادى شيرشان از چاپلوس
ور بخوردى كى علف هضمش شدى * گر ز مقصود علف واقف بدى

[ غفلت ، ستون عمران دنياست و هر كس به دنبال دولت دنيوى بدود ، نهايتا به زانو در مىآيد ]

پس ستون اين جهان خود غفلت است * چيست دولت كاين دوادو بالت است
اولش دو دو به آخر لت بخور * جز در اين ويرانه نبود مرگ خر

[ آدمى از اينرو در امور دنيا حرص مىورزد كه جنبه‌هاى منفى دنيا را نمىبيند ]

تو به جد كارى كه بگرفتى به دست * عيبش اين دم بر تو پوشيده شده‌ست
ز آن همى تانى به دادن تن به كار * كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
همچنين هر فكر كه گرمى در آن * عيب آن فكرت شده ست از تو نهان
بر تو گر پيدا شدى زو عيب و شين * زو رميدى جانت بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ
حال كاخر زو پشيمان مىشوى * گر بود اين حالت اول كى دوى
پس بپوشيد اول آن بر جان ما * تا كنيم آن كار بر وفق قضا

[ وقتى فرجام كار ، آشكار شود آدمى نادم گردد ]

چون قضا آورد حكم خود پديد * چشم وا شد تا پشيمانى رسيد
اين پشيمانى قضاى ديگر است * اين پشيمانى بهل حق را پرست
ور كنى عادت پشيمان خور شوى * زين پشيمانى پشيمان‌تر شوى
نيم عمرت در پريشانى رود * نيم ديگر در پشيمانى رود

[ پشيمانى كافى نيست ، به عمل صالح بپرداز ]

ترك اين فكر و پشيمانى بگو * حال و يار و كار نيكوتر بجو
ور ندارى كار نيكوتر به دست * پس پشيمانيت بر فوت چه است
گر همىدانى ره نيكو پرست * ور ندانى چون بدانى كاين بد است
بد ندانى تا ندانى نيك را * ضد را از ضد توان ديد اى فتى
چون ز ترك فكر اين عاجز شدى * از گنه آن گاه هم عاجز بدى
چون بدى عاجز پشيمانى ز چيست * عاجزى را باز جو كز جذب كيست
عاجزى بىقادرى اندر جهان * كس نديده ست و نباشد اين بدان
همچنين هر آرزو كه مىبرى * تو ز عيب آن حجابى اندرى
ور نمودى علت آن آرزو * خود رميدى جان تو ز آن جستجو
گر نمودى عيب آن كار او ترا * كس نبردى كش كشان آن سو ترا
و آن دگر كارى كز آن هستى نفور * ز آن بود كه عيبش آمد در ظهور

[ مناجات در اينكه بىتوفيق الهى ، آدمى نمىتواند زشتى و زيبايى امور را تميز دهد ]

اى خداى راز دان خوش سخن * عيب كار بد ز ما پنهان مكن
عيب كار نيك را منما به ما * تا نگرديم از روش سرد و هبا

[ ادامهء حكايت سليمان و مسجد اقصى ]

هم بر آن عادت سليمان سنى * رفت در مسجد ميان روشنى