سوى كسب و سوى غصب و صد حيل * جان نهاده بر كف از حرص و امل
[ چون نيازهاى جسمى بر آورده شود نياز به شهرت و قدرت سر برآورد ]
چون به نادر گشت مستغنى ز نان * عاشق نام است و مدح شاعران
[ مديحه سرايى و صلهء شاهان و اميران ]
تا كه اصل و فصل او را بر دهند * در بيان فضل او منبر نهند
تا كه كر و فر و زر بخشى او * همچو عنبر بو دهد در گفتوگو
[ انسان ، طبعا مدح و ستايش را مىپسندد ]
خلق ما بر صورت خود كرد حق * وصف ما از وصف او گيرد سبق
چون كه آن خلاق شكر و حمد جوست * آدمى را مدح جويى نيز خوست
[ ستايش نابجا باعث تشويق ممدوح در امور خير شود ]
خاصه مرد حق كه در فضل است چست * پر شود ز آن باد چون خيك درست
[ ستايش نابجا باعث غرور و سرمستى ممدوح شود ]
ور نباشد اهل ز آن باد دروغ * خيك بدريدهست كى گيرد فروغ
[ پيامبر ( ص ) نيز از مدح بجا ، شادمان مىشد ]
اين مثل از خود نگفتم اى رفيق * سرسرى مشنو چو اهلى و مفيق
اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح * كه چرا فربه شود احمد به مدح
[ ادامهء حكايت شاعر و صله دادن شاه ]
رفت شاعر پيش آن شاه و ببرد * شعر اندر شكر احسان كان نمرد
[ هر چند نكوكار مىميرد ولى آثار نكوكارى او بر جاى ماند ]
محسنان مردند و احسانها بماند * اى خنك آن را كه اين مركب براند
[ ستمگران نيز مىميرند و آثار ستم ايشان بر جاى ماند ]
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها * واى جانى كاو كند مكر و دها
[ نيكبخت آنكه از او نيكى بجاى ماند ]
گفت پيغمبر خنك آن را كه او * شد ز دنيا ماند از او فعل نكو
مرد محسن ليك احسانش نمرد * نزد يزدان دين و احسان نيست خرد
[ بدبخت آنكه از او بدى بجاى ماند ]
واى آن كاو مرد و عصيانش نمرد * تا نپندارى به مرگ او جان ببرد
[ ادامهء حكايت شاعر و صله دادن شاه ]
اين رها كن ز انكه شاعر بر گذر * وام دار است و قوى محتاج زر
برد شاعر شعر سوى شهريار * بر اميد بخشش و احسان يار
نازنين شعرى پر از در درست * بر اميد و بوى اكرام نخست
شاه هم بر خوى خود گفتش هزار * چون چنين بد عادت آن شهريار
ليك اين بار آن وزير پر ز جود * بر براق عز ز دنيا رفته بود
بر مقام او وزير نو رئيس * گشته ليكن سخت بىرحم و خسيس
گفت اى شه خرجها داريم ما * شاعرى را نبود اين بخشش جزا
من به ربع عشر اين اى مغتنم * مرد شاعر را خوش و راضى كنم
خلق گفتندش كه او را پيش دست * ده هزاران زين دلاور برده است
بعد شكر كلك خوايى چون كند * بعد سلطانى گدايى چون كند
گفت بفشارم و را اندر فشار * تا شود زار و نزار از انتظار
آن گه ار خاكش دهم از راه من * در ربايد همچو گلبرگ از چمن
اين به من بگذار كه استادم در اين * گر تقاضاگر بود هم آتشين
از ثريا گر بپرد تا ثرى * نرم گردد چون ببيند او مرا
گفت سلطانش برو فرمان تراست * ليك شادش كن كه نيكو گوى ماست
گفت او را و دو صد اوميد ليس * تو به من بگذار و اين بر من نويس