چون تو باشى بخت خود اى معنوى * پس تو كه بختى ز خود كى گم شوى
تو ز خود كى گم شوى اى خوش خصال * چون كه عين تو ترا شد ملك و مال
بقيه قصهى عمارت كردن سليمان عليه السلام مسجد اقصى را به تعليم و وحى خدا جهت حكمتهايى كه او داند و معاونت ملايكه و ديو و پرى و آدمى آشكارا
[ رجوع به حكايت مسجد اقصى كه از بيت ( 38 ) آغاز شد ]
اى سليمان مسجد اقصى بساز * لشكر بلقيس آمد در نماز
[ جنّيان و انسيان در ساختن مسجد به خدمت سليمان در آمدند ]
چون كه او بنياد آن مسجد نهاد * جن و انس آمد بدن در كار داد
يك گروه از عشق و قومى بىمراد * همچنان كه در ره طاعت عباد
[ اميال و آرزوها ، مردم را به آباد كردن دنيا واداشته است ]
خلق ديوانند و شهوت سلسله * مىكشدشان سوى دكان و غله
هست اين زنجير از خوف و وله * تو مبين اين خلق را بىسلسله
مىكشاندشان سوى كسب و شكار * مىكشاندشان سوى كان و بحار
مىكشدشان سوى نيك و سوى بد * گفت حق فى جيدها حبل المسد
قد جعلنا الحبل فى اعناقهم * و اتخذنا الحبل من اخلاقهم
ليس من مستقذر مستنقه * قط الا طايره فى عنقه
[ حرص ، زشتىهاى امور نفسانى را مىپوشاند ]
حرص تو در كار بد چون آتش است * اخگر از رنگ خوش آتش خوش است
[ دو تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
آن سياهى فحم در آتش نهان * چون كه آتش شد سياهى شد عيان
اخگر از حرص تو شد فحم سياه * حرص چون شد ماند آن فحم تباه
آن زمان آن فحم اخگر مىنمود * آن نه حسن كار نار حرص بود
حرص كارت را بياراييده بود * حرص رفت و ماند كار تو كبود
غولهاى را كه بر آراييد غول * پخته پندارد كسى كه هست گول
آزمايش چون نمايد جان او * كند گردد ز آزمون دندان او
از هوس آن دام دانه مىنمود * عكس غول حرص و آن خود خام بود
[ حرص را تصعيد كن ]
حرص اندر كار دين و خير جو * چون نماند حرص باشد نغز رو
[ زيبايى امور نيك ، ذاتى است نه عرضى ]
خيرها نغزند نه از عكس غير * تاب حرص ار رفت ماند تاب خير
[ باز در اينكه حرص ، آرايندهء زشتىهاى نفس است ]
تاب حرص از كار دنيا چون برفت * فحم باشد مانده از اخگر به تفت
[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
كودكان را حرص مىآرد غرار * تا شوند از ذوق دل دامن سوار
چون ز كودك رفت آن حرص بدش * بر دگر اطفال خنده آيدش
كه چه مىكردم چه مىديدم در اين * خل ز عكس حرص بنمود انگبين
[ شكوه كار پيامبران بدين سبب است كه خالى از حرص بودهاند ]
آن بناى انبيا بىحرص بود * ز آن چنان پيوسته رونقها فزود