تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
عقل تو دستور و مغلوب هواست * در وجودت ره زن راه خداست
ناصحى ربانيى پندت دهد * آن سخن را او به فن طرحى نهد
كاين نه بر جاى است هين از جا مشو * نيست چندان با خود آ شيدا مشو
واى آن شه كه وزيرش اين بود * جاى هر دو دوزخ پر كين بود

[ خوشا به حال حاكمى كه مشاورانى خردمند و نيك سيرت داشته باشد ]

شاد آن شاهى كه او را دست‌گير * باشد اندر كار چون آصف وزير
شاه عادل چون قرين او شود * نام آن نُورٌ عَلى نُورٍ بود
چون سليمان شاه و چون آصف وزير * نور بر نور است و عنبر بر عبير
شاه فرعون و چو هامانش وزير * هر دو را نبود ز بد بختى گزير
پس بود ظلمات بعضى فوق بعض * نه خرد يار و نه دولت روز عرض

[ بدفرجامى سفلگان ]

من نديدم جز شقاوت در لئام * گر تو ديده‌ستى رسان از من سلام

[ تشبيه حاكم به جان و وزير به عقل ]

همچو جان باشد شه و صاحب چو عقل * عقل فاسد روح را آرد به نقل
آن فرشته‌ى عقل چون هاروت شد * سحر آموز دو صد طاغوت شد

[ عقل سطحى انديش و هواى نفس را مشاور خود مكن ]

عقل جزوى را وزير خود مگير * عقل كل را ساز اى سلطان وزير
مر هوا را تو وزير خود مساز * كه بر آيد جان پاكت از نماز
كاين هوا پر حرص و حالى بين بود * عقل را انديشه يوم دين بود

[ عقل ژرف انديش ، آدمى را به رستگارى فرا مىخواند ]

عقل را دو ديده در پايان كار * بهر آن گل مىكشد او رنج خار

[ شامّهء باطنىات را عليل مكن تا بوى دلاويز الهى را بشنوى ]

كه نفرسايد نريزد در خزان * باد هر خرطوم اخشم دور از آن

نشستن ديو بر مقام سليمان عليه السلام و تشبه كردن او به كارهاى سليمان و فرق ظاهر ميان هر دو سليمان و ديو خويشتن را سليمان بن داود نام كردن

[ لزوم مشاوره و مصاحبت با كاملان ]

ور چه عقلت هست با عقل دگر * يار باش و مشورت كن اى پدر
با دو عقل از بس بلاها وارهى * پاى خود بر اوج گردونها نهى

[ شيطان و شيطان صفتان نيز در جامعهء صلاح ظاهر مىشوند ، گول آنان را مخور ]

ديو گر خود را سليمان نام كرد * ملك برد و مملكت را رام كرد
صورت كار سليمان ديده بود * صورت اندر سر ديوى مىنمود
خلق گفتند اين سليمان بىصفاست * از سليمان تا سليمان فرق‌هاست
او چو بيدارى است اين همچون وسن * همچنان كه آن حسن با اين حسن
ديو مىگفتى كه حق بر شكل من * صورتى كرده ست خوش بر اهرمن
ديو را حق صورت من داده است * تا نيندازد شما را او به شست
گر پديد آيد به دعوى زينهار * صورت او را مداريد اعتبار