تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
پس فگندش صاحب اندر انتظار * شد زمستان و دى و آمد بهار
شاعر اندر انتظارش پير شد * پس زبون اين غم و تدبير شد
گفت اگر زر نه كه دشنامم دهى * تا رهد جانم ترا باشم رهى
انتظارم كشت بارى گو برو * تا رهد اين جان مسكين از گرو
بعد از آنش داد ربع عشر آن * ماند شاعر اندر انديشه‌ى گران
كان چنان نقد و چنان بسيار بود * اين كه دير اشكفت دسته‌ى خار بود
پس بگفتندش كه آن دستور راد * رفت از دنيا خدا مزدت دهاد
كه مضاعف زو همىشد آن عطا * كم همىافتاد بخشش را خطا
اين زمان او رفت و احسان را ببرد * او نمرد الحق بلى احسان بمرد
رفت از ما صاحب راد و رشيد * صاحب سلاخ درويشان رسيد
رو بگير اين را و ز اينجا شب گريز * تا نگيرد با تو اين صاحب ستيز
ما به صد حيلت از او اين هديه را * بستديم اى بىخبر از جهد ما
رو به ايشان كرد و گفت اى مشفقان * از كجا آمد بگوييد اين عوان
چيست نام اين وزير جامه كن * قوم گفتندش كه نامش هم حسن
گفت يا رب نام آن و نام اين * چون يكى آمد دريغ اى رب دين
آن حسن نامى كه از يك كلك او * صد وزير و صاحب آيد جود خو
اين حسن كز ريش زشت اين حسن * مىتوان بافيد اى جان صد رسن
بر چنين صاحب چو شه اصغا كند * شاه و ملكش را ابد رسوا كند

مانستن بد رايى اين وزير دون در افساد مروت شاه به وزير فرعون يعنى هامان در افساد قابليت فرعون

[ واى به حال حاكمى كه مشاورانى چاپلوس داشته باشد ]

چند آن فرعون مىشد نرم و رام * چون شنيدى او ز موسى آن كلام
آن كلامى كه بدادى سنگ شير * از خوشى آن كلام بىنظير
چون به هامان كه وزيرش بود او * مشورت كردى كه كينش بود خو
پس بگفتى تا كنون بودى خديو * بنده گردى ژنده پوشى را به ريو
همچو سنگ منجنيقى آمدى * آن سخن بر شيشه خانه‌ى او زدى
هر چه صد روز آن كليم خوش خطاب * ساختى در يك دم او كردى خراب