تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
اى بسا مسجد بر آورده كرام * ليك نبود مسجد اقصاش نام
كعبه را كه هر دمى عزى فزود * آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيست * ليك در بناش حرص و جنگ نيست
نه كتبشان مثل كتب ديگران * نه مساجدشان نه كسب و خان و مان
نه ادبشان نه غضبشان نه نكال * نه نعاس و نه قياس و نه مقال
هر يكيشان را يكى فرى دگر * مرغ جانشان طاير از پرى دگر

[ عظمت پيامبران به گفت در نيايد ]

دل همىلرزد ز ذكر حالشان * قبله‌ى افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضه‌ها زرين بده ست * نيم شب جانشان سحرگه بين شده ست
هر چه گويم من به جان نيكوى قوم * نقص گفتم گشته ناقص گوى قوم

[ قلب خود را معبد خدا كن ]

مسجد اقصى بسازيد اى كرام * كه سليمان باز آمد و السلام

[ با تهذيب و تزكيه ، ديو نفس را مهار كن ]

ور ازين ديوان و پريان سر كشند * جمله را املاك در چنبر كشند
ديو يك دم كژ رود از مكر و زرق * تازيانه آيدش بر سر چو برق
چون سليمان شو كه تا ديوان تو * سنگ برند از پى ايوان تو
چون سليمان باش بىوسواس و ريو * تا ترا فرمان برد جنى و ديو

[ از ترفندهاى شيطان غافل مباش ]

خاتم تو اين دل است و هوش دار * تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليمانى كند بر تو مدام * ديو با خاتم حذر كن و السلام

[ از تهذيب نفس و راندن شيطان نااميد مشو ]

آن سليمانى دلا منسوخ نيست * در سر و سرت سليمانى كنى است
ديو هم وقتى سليمانى كند * ليك هر جولاهه اطلس كى تند
دست جنباند چو دست او و ليك * در ميان هر دوشان فرقى است نيك

قصه‌ى شاعر و صله دادن شاه و مضاعف كردن آن وزير بو الحسن نام

[ حكايت در اينكه تشابه ظاهرى ، دليل بر يكسانى باطن نمىشود ]

شاعرى آورد شعرى پيش شاه * بر اميد خلعت و اكرام و جاه
شاه مكرم بود فرمودش هزار * از زر سرخ و كرامات و نثار
پس وزيرش گفت كاين اندك بود * ده هزارش هديه وا ده تا رود
از چنو شاعر پس از تو بحر دست * ده هزارى كه بگفتم اندك است
فقه گفت آن شاه را و فلسفه * تا بر آمد عشر خرمن از كفه
ده هزارش داد و خلعت در خورش * خانه‌ى شكر و ثنا گشت آن سرش
پس تفحص كرد كاين سعى كه بود * شاه را اهليت من كى نمود
پس بگفتندش فلان الدين وزير * آن حسن نام و حسن خلق و ضمير
در ثناى او يكى شعرى دراز * بر نبشت و سوى خانه رفت باز
بىزبان و لب همان نعماى شاه * مدح شه مىكرد و خلعتهاى شاه
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 536 | جلال الدين الرومي