تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
ديوشان از مكر اين مىگفت ليك * مىنمود اين عكس در دلهاى نيك
نيست بازى با مميز خاصه او * كه بود تمييز و عقلش غيب گو
هيچ سحر و هيچ تلبيس و دغل * مىنبندد پرده بر اهل دول
پس همىگفتند با خود در جواب * باژگونه مىروى اى كج خطاب
باژگونه رفت خواهى همچنين * سوى دوزخ اسفل اندر سافلين
او اگر معزول گشته است و فقير * هست در پيشانىاش بدر منير
تو اگر انگشترى را برده‌اى * دوزخى چون زمهرير افسرده‌اى
ما به بوش و عارض و طاق و طرنب * سر كجا كه خود همىننهيم سنب
ور به غفلت ما نهيم او را جبين * پنجه‌ى مانع بر آيد از زمين
كه منه آن سر مر اين سر زير را * هين مكن سجده مر اين ادبار را
كردمى من شرح اين بس جان فزا * گر نبودى غيرت و رشك خدا
هم قناعت كن تو بپذير اين قدر * تا بگويم شرح اين وقتى دگر
نام خود كرده سليمان نبى * روى پوشى مىكند بر هر صبى
در گذر از صورت و از نام خيز * از لقب و ز نام در معنى گريز
پس بپرس از حد او و ز فعل او * در ميان حد و فعل او را بجو

در آمدن سليمان عليه السلام هر روز در مسجد اقصى بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتكفان و رستن عقاقير در مسجد

[ حكايت در بيان اينكه هماره مواظب خواطر و انديشه‌هاى باطنىات باش تا مبادا در معبد قلب تو گياهان ويرانگر و كشندهء هوى و هوس برويَد ]

هر صباحى چون سليمان آمدى * خاضع اندر مسجد اقصى شدى
نو گياهى رسته ديدى اندر او * پس بگفتى نام و نفع خود بگو
تو چه دارويى چيى نامت چى است * تو زيان كى و نفعت بر كى است
پس بگفتى هر گياهى فعل و نام * كه من آن را جانم و اين را حمام
من مر اين را زهرم و او را شكر * نام من اين است بر لوح از قدر
پس طبيبان از سليمان ز آن گيا * عالم و دانا شدندى مقتدا
تا كتبهاى طبيبى ساختند * جسم را از رنج مىپرداختند
اين نجوم و طب وحى انبياست * عقل و حس را سوى بىسوره كجاست

[ عقل جزئى و سطحى انديش ، قدرت فهم حقيقت را ندارد ]

عقل جزوى عقل استخراج نيست * جز پذيراى فن و محتاج نيست
قابل تعليم و فهم است اين خرد * ليك صاحب وحى تعليمش دهد

[ نياز عقل به وحى ]

جمله حرفتها يقين از وحى بود * اول او ليك عقل آن را فزود
هيچ حرفت را ببين كاين عقل ما * تاند او آموختن بىاوستا