تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
كور گفتش آخر آن ياران تو * بر كه‌اند اين دم شكارى صيد جو
قوم تو در كوه مىگيرند گور * در ميان كوى مىگيرى تو كور

[ نقد مسندنشينان مدّعى ]

ترك اين تزوير گو شيخ نفور * آب شورى جمع كرده چند كور
كاين مريدان من و من آب شور * مىخورند از من همىگردند كور
آب خود شيرين كن از بحر لدن * آب بد را دام اين كوران مكن
خيز شيران خدا بين گور گير * تو چو سگ چونى به زرقى كور گير

[ تمثيل گورخر از باب مجاز است نه حقيقت ]

گور چه از صيد غير دوست دور * جمله شير و شير گير و مست نور

[ مقام حيرت سالك ]

در نظاره‌ى صيد و صيادى شه * كرده ترك صيد و مرده در وله

[ عارفان ، تسليم ارادهء حضرت حق‌اند ]

همچو مرغ مرده‌شان بگرفته يار * تا كند او جنس ايشان را شكار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بين * خوانده اى القلب بين اصبعين

[ با مصاحبت اوليا مىتوان به قرب رسيد ]

مرغ مرده‌اش را هر آن كه شد شكار * چون ببيند شد شكار شهريار

[ ستيز با اوليا آدمى را از قرب حق باز مىدارد ]

هر كه او زين مرغ مرده سر بتافت * دست آن صياد را هرگز نيافت

[ اوليا از شدّت قرب ، فانى در حق‌اند ]

گويد او منگر به مردارى من * عشق شه بين در نگهدارى من
من نه مردارم مرا شه كشته است * صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زين پيش بود از بال و پر * جنبشم اكنون ز دست دادگر
جنبش فانيم بيرون شد ز پوست * جنبشم باقى است اكنون چون از اوست
هر كه كژ جنبد به پيش جنبشم * گر چه سيمرغ است زارش مىكشم

[ فانى در حق ، زنده و پاينده است ]

هين مرا مرده مبين گر زنده‌اى * در كف شاهم نگر گر بنده‌اى
مرده زنده كرد عيسى از كرم * من به كف خالق عيسى درم
كى بمانم مرده در قبضه‌ى خدا * بر كف عيسى مدار اين هم روا
عيسىام ليكن هر آن كاو يافت جان * از دم من او بماند جاودان
شد ز عيسى زنده ليكن باز مرد * شاد آن كاو جان بدين عيسى سپرد

[ ولىّ خدا با تمام وجود مقهور و تسليم حق است ]

من عصايم در كف موساى خويش * موسيم پنهان و من پيدا به پيش

[ ولىّ خدا داراى صفت لطف و قهر است ]

بر مسلمانان پل دريا شوم * باز بر فرعون اژدرها شوم
اين عصا را اى پسر تنها مبين * كه عصا بىكف حق نبود چنين

[ موجودات جهان تماما لشكر خداوند هستند ]

موج طوفان هم عصا بد كاو ز درد * طنطنه‌ى جادو پرستان را بخورد
گر عصاهاى خدا را بشمرم * زرق اين فرعونيان را بر درم

[ اهل دنيا را به حال خود بگذار تا در علفزار شهوات بچرند ]

ليك زين شيرين گياه زهرمند * ترك كن تا چند روزى مىچرند

[ وجود دوزخ ، امرى قهرى است ]

گر نباشد جاه فرعون و سرى * از كجا يابد جهنم پرورى
فربهش كن آن گهش كش اى قصاب * ز انكه بىبرگند در دوزخ كلاب
گر نبودى خصم و دشمن در جهان * پس به مردى خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشم است خصمى بايدش * تا زيد ور نى رحيمى بكشدش