پس بماندى لطف بىقهر و بدى * پس كمال پادشاهى كى بدى
[ نقدِ خرده گيران سطحى انديش ]
ريشخندى كردهاند آن منكران * بر مثلها و بيان ذاكران
تو اگر خواهى بكن هم ريشخند * چند خواهى زيست اى مردار چند
[ قدر احوال معنوى خود را بدانيد ]
شاد باشيد اى محبان در نياز * بر همين در كه شود امروز باز
[ مراتب مختلف انسانها از نظر باطنى ]
هر حويجى باشدش كردى دگر * در ميان باغ از سير و كبر
هر يكى با جنس خود در كرد خود * از براى پختگى نم مىخورد
تو كه كرد زعفرانى زعفران * باش و آميزش مكن با ديگران
آب مىخور زعفرانا تا رسى * زعفرانى اندر آن حلوا رسى
در مكن در كرد شلغم پوز خويش * كه نگردد با تو او هم طبع و كيش
تو به كردى او به كردى مودعه * ز انكه ارض اللَّه آمد واسعه
خاصه آن ارضى كه از پهناورى * در سفر گم مىشود ديو و پرى
[ انديشه از درك عالم الهى ناتوان است ]
اندر آن بحر و بيابان و جبال * منقطع مىگردد اوهام و خيال
[ بيكرانى عالم الهى ]
اين بيابان در بيابانهاى او * همچو اندر بحر پر يك تاى مو
[ مراقبه و سير و سلوك باطنى عارفان ]
آب استاده كه سير استش نهان * تازهتر خوشتر ز جوهاى روان
كاو درون خويش چون جان و روان * سير پنهان دارد و پاى روان
[ اسرار الهى را براى خوابنا كان دنيا مگو ]
مستمع خفته ست كوته كن خطاب * اى خطيب اين نقش كم كن تو بر آب
[ باز ، سليمان ، بلقيس را به ترك دنيا دعوت مىكند ]
خيز بلقيسا كه بازارى است تيز * زين خسيسان كساد افكن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار * پيش از آن كه مرگ آرد گير و دار
بعد از آن گوشت كشد مرگ آن چنان * كه چو دزد آيى به شحنه جان كنان
زين خران تا چند باشى نعل دزد * گر همىدزدى بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود * تو گرفته ملكت كور و كبود
اى خنك آن را كز اين ملكت بجست * كه اجل اين ملك را ويران گر است
[ شاهان راستين ، عارفان ربّانىاند ]
خيز بلقيسا بيا بارى ببين * ملكت شاهان و سلطانان دين
شسته در باطن ميان گلستان * ظاهرا حادى ميان دوستان
[ عارفان ، حامل بهشتاند ]
بوستان با او روان هر جا رود * ليك آن از خلق پنهان مىشود
ميوهها لابهكنان كز من بچر * آب حيوان آمده كز من بخور
[ به سير و سفر روحانى بگراى ]
طوف مىكن بر فلك بىپر و بال * همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال
[ هرگاه به لطافت معنوى برسى ، نه اندوه تو را مىگيرد و نه مرگ تو را مىترساند ]
چون روان باشى روان و پاى نى * مىخورى صد لوت و لقمه خاى نى
نه نهنگ غم زند بر كشتىات * نه پديد آيد ز مردن زشتىات
[ وقتى به مرتبهء وحدت برسى ، كثرتها در نظرت محو شود ]
هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت * هم تو نيكو بخت باشى هم تو بخت
[ سلطنت دنيوى ، ناپايدار است ]
گر تو نيكو بختى و سلطان زفت * بخت غير تست روزى بخت رفت
[ خواهان سعادت جاودان باش ]
تو بماندى چون گدايان بىنوا * دولت خود هم تو باش اى مجتبى