تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
پس بماندى لطف بىقهر و بدى * پس كمال پادشاهى كى بدى

[ نقدِ خرده گيران سطحى انديش ]

ريش‌خندى كرده‌اند آن منكران * بر مثلها و بيان ذاكران
تو اگر خواهى بكن هم ريش‌خند * چند خواهى زيست اى مردار چند

[ قدر احوال معنوى خود را بدانيد ]

شاد باشيد اى محبان در نياز * بر همين در كه شود امروز باز

[ مراتب مختلف انسان‌ها از نظر باطنى ]

هر حويجى باشدش كردى دگر * در ميان باغ از سير و كبر
هر يكى با جنس خود در كرد خود * از براى پختگى نم مىخورد
تو كه كرد زعفرانى زعفران * باش و آميزش مكن با ديگران
آب مىخور زعفرانا تا رسى * زعفرانى اندر آن حلوا رسى
در مكن در كرد شلغم پوز خويش * كه نگردد با تو او هم طبع و كيش
تو به كردى او به كردى مودعه * ز انكه ارض اللَّه آمد واسعه
خاصه آن ارضى كه از پهناورى * در سفر گم مىشود ديو و پرى

[ انديشه از درك عالم الهى ناتوان است ]

اندر آن بحر و بيابان و جبال * منقطع مىگردد اوهام و خيال

[ بيكرانى عالم الهى ]

اين بيابان در بيابانهاى او * همچو اندر بحر پر يك تاى مو

[ مراقبه و سير و سلوك باطنى عارفان ]

آب استاده كه سير استش نهان * تازه‌تر خوشتر ز جوهاى روان
كاو درون خويش چون جان و روان * سير پنهان دارد و پاى روان

[ اسرار الهى را براى خوابنا كان دنيا مگو ]

مستمع خفته ست كوته كن خطاب * اى خطيب اين نقش كم كن تو بر آب

[ باز ، سليمان ، بلقيس را به ترك دنيا دعوت مىكند ]

خيز بلقيسا كه بازارى است تيز * زين خسيسان كساد افكن گريز
خيز بلقيسا كنون با اختيار * پيش از آن كه مرگ آرد گير و دار
بعد از آن گوشت كشد مرگ آن چنان * كه چو دزد آيى به شحنه جان كنان
زين خران تا چند باشى نعل دزد * گر همىدزدى بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود * تو گرفته ملكت كور و كبود
اى خنك آن را كز اين ملكت بجست * كه اجل اين ملك را ويران گر است

[ شاهان راستين ، عارفان ربّانىاند ]

خيز بلقيسا بيا بارى ببين * ملكت شاهان و سلطانان دين
شسته در باطن ميان گلستان * ظاهرا حادى ميان دوستان

[ عارفان ، حامل بهشت‌اند ]

بوستان با او روان هر جا رود * ليك آن از خلق پنهان مىشود
ميوه‌ها لابه‌كنان كز من بچر * آب حيوان آمده كز من بخور

[ به سير و سفر روحانى بگراى ]

طوف مىكن بر فلك بىپر و بال * همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال

[ هرگاه به لطافت معنوى برسى ، نه اندوه تو را مىگيرد و نه مرگ تو را مىترساند ]

چون روان باشى روان و پاى نى * مىخورى صد لوت و لقمه خاى نى
نه نهنگ غم زند بر كشتىات * نه پديد آيد ز مردن زشتىات

[ وقتى به مرتبهء وحدت برسى ، كثرت‌ها در نظرت محو شود ]

هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت * هم تو نيكو بخت باشى هم تو بخت

[ سلطنت دنيوى ، ناپايدار است ]

گر تو نيكو بختى و سلطان زفت * بخت غير تست روزى بخت رفت

[ خواهان سعادت جاودان باش ]

تو بماندى چون گدايان بىنوا * دولت خود هم تو باش اى مجتبى