تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
ما جهانى را به دو زنده كنيم * چرخ را در خدمتش بنده كنيم
گفت عبد المطلب كاين دم كجاست * اى عليم السر نشان ده راه راست

نشان خواستن عبد المطلب از موضع محمد عليه الصلاة و السلام كه كجاش يابم و جواب آمدن از اندرون كعبه و نشان يافتن

از درون كعبه آوازش رسيد * گفت اى جوينده آن طفل رشيد
در فلان وادى است زير آن درخت * پس روان شد زود پير نيك بخت
در ركاب او اميران قريش * ز انكه جدش بود ز اعيان قريش
تا به پشت آدم اسلافش همه * مهتران بزم و رزم و ملحمه
اين نسب خود پوست او را بوده است * كز شهنشاهان مه پالوده است

[ اشرف بودن محمّد ( ص ) بر كلّ كائنات و موجودات ]

مغز او خود از نسب دور است و پاك * نيست جنسش از سمك كس تا سماك
نور حق را كس نجويد زاد و بود * خلعت حق را چه حاجت تار و پود
كمترين خلعت كه بدهد در ثواب * بر فزايد بر طراز آفتاب

بقيه‌ى قصه‌ى دعوت رحمت بلقيس را

خيز بلقيسا بيا و ملك بين * بر لب درياى يزدان در بچين
خواهرانت ساكن چرخ سنى * تو به مردارى چه سلطانى كنى
خواهرانت را ز بخششهاى راد * هيچ مىدانى كه آن سلطان چه داد
تو ز شادى چون گرفتى طبل زن * كه منم شاه و رئيس گولخن

مثل قانع شدن آدمى به دنيا و حرص او در طلب و غفلت او از دولت روحانيان كه ابناى جنس وىاند نعره زنان كه يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ

[ تمثيل در نقد كسانى كه در اين دنيا به مطلوب‌هاى پست دل مىبندند ]

آن سگى در كو گداى كور ديد * حمله مىآورد و دلقش مىدريد
گفته‌ايم اين را ولى بارى دگر * شد مكرر بهر تاكيد خبر